|
؟
من اینجا یه سلام می کنم...
ببینم کسی یادش هست منو؟ اگه بود...دوباره سلام می کنم! سلام با كليشه ي تمام: خداحافظ! همين حالا!!
سلام به همه ي دوستاي خوبم.... راستش احساس بدي دارم...انگار كه بدون هيچ چيزي كه پشتم بهش گرم باشه، دارم از يه پرتگاه سقوط مي كنم... چيزي كه اذيتم مي كنه اينه كه فعلا نمي تونم مفيد باشم...يعني حداقل تو اين زمينه! شايد يه وقت ديگه اي ..يه جاي ديگه اي... دلم مي خواد يه كم مطالعه كنم...اطلاعاتم رو بالا ببرم...يه كم فكر كنم و تجزيه و تحليل كنم و خلاصه ...به ذره مذهب احتاج دارم!! مذهبي كه همه چيزش شبيه مذهب باشه!! چيزي كه بهم آرامش بده و از من اوني رو بسازه كه مي خوام! نه اوني كه الآن هستم!! تو اين چند وقته نه از خودم راضيم نه از كاري كه مي كنم و نه از مسيري كه توشم! شايد با يه كم تغيير بتونم دوباره خودو بسازم! يا هر چي!! مرسي بابت اين 10 ماهي كه كنارم بودين و بهم كمك كردين. تجربه ي فوق الاده خوب و لذت بخشي بود... چيزي كه 17 سالگيم رو حقيقتا برام شيرين مي كنه! كه يه روزي بردارم و ازش حرف بزنم و بگم كه چه تجربه ي منحصر به فردي بود!
ديگه تشكر ها و عذر خواهي ها رو خودتون بهش اضافه كنين! چون ديگه خيلي كليشه است كه واستون نور و سادت و ايمان آرزو كنم!!!
____________________ فعلا كه ديگه قصد ندارم اينجا چيزي بنويسم! مگه بعد ها... يا اينكه اگه چيزي بشه ..!!! دوستتون دارم در پناه خدا پرديس مصطفی گفت جواب بدم!
سلام دوستان خوبم... راستش اين پست يه ذره پست نيست!!!! يعني مطلب تازه اي نيست!!! جواب كامنته! آقا مصطفي پيشنهاد كرده بود كه بر دارم جواب كامنت ها رو بدم. و من كه كاملا از اين كه بد منظورم رو رسوندم، ناراحت هستم، كاملا از اين پشنهاد، اينجا، استقبال مي كنم! خيلي به من لطف مي كنين اگه بخونين اين "نه چندان پست" رو!! ________________________________________- عدالتخواه: ببينين دوست عزيز . اين كه كسي بياد و به يه مساله ي جزئي اشاره كنه، دليل بر اين نيست كه مسائل بزرگتر رو منكر شده!! اين پر واضحه كه همه ي اينا از جانب خداست و چه کسی و چطورش هم در درجه ي دوم اهميته. بحث من سر چيز ديگه اي بود... مداد: من سخت منتظرم مطلبتونو بخونم دكتر. چون اصولا روشنگره. اما چيزي كه من مي خواستم بگم، بزرگ تر كردن حضرت علي بود از حتي پيامبر. وقتي دارم دم از مقايسه مي زنم،نخواستم ارزش كسي رو پايين بيارم. بحثم سر اين بود كه اصلا چرا ما حضرت علي رو اين قدر در زندگيمون پررنگ داريم. و خيلي كمتر پيامبر رو. به هر حال پيامبر خود "شهر" ه! نه؟ راضيه: اينا رو اون روز واست گفتم. اينجا نوشتم كه يه جوري جواب بقيه ي دوستانم هم باشه. (والا من این قدر رسمی با تو می حرفم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) اصلا منظورم از قضيه ي چاه، كوچيك جلوه دادن عظمت حضرت علي نبود. گفته بودم كه شناخت ما از اين حضرت هم اونقدر زياد نيست كه تا اين حد بخصوصش كنه. گفتم مگه باور نداريم كه ساير ائمه هم به همين بزرگواري بودن؟ پس چرا امام علي اين قدر بخصوصه؟اين يعني كسي رو كه من امام خودم مي دونم بايد اون قدر بزرگ باشه كه ارزش امامت رو داشته باشه. نه؟ پس همه ي 12 امام ما اين ارزش رو دارن.نه فقط يك نفر كه شايد ما حتي اونقدر هم بيشتر از سايرين نسبت بهش معرفت نداشته باشيم! و نگفتم بعضي ها اسم حضرت علي رو مي برن! گفتم كه زندگيمون پر از "علي علي علي علي..." هست. و خالي از سايرين!(نه كه علي نباشه!! چرا سايرين نيستن؟ بحث اينه!!) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اصلا من حضرت علي رو نقد نكردم!!!!! من باور ها و عشق و شيوه ي زندگيمون رو مورد سوال قرار دادم. و تازه نگفتم غلطه! پرسيدم: چرا؟!! مصطفي: من گفتم نيست؟؟؟؟ جدا من گفتم؟ بالا غيرتا كجاي پست من همچين چيزي بود؟!!!من دقيقا گفتم نمي دونم! و اگه شما مي دونين، راهنماييم كنين! و چه خوب بود آقا مصطفي كه عوض اين كه پز رفيقتونو مي دادين (كاملا شوخي!) ، ور مي داشتين منو كمك مي كردين و يه ذره مي گفتين كه چي ازش ياد گرفتين! ضمنا يادآوري مي كنم كه من هم مثل شما مسلمونم و كتاب آسماني من هم قرآنه!! و قطعا تا حالا خوندمش!!!!!!! و با اون آيات هم مواجه شدم. بهتر نبود از من مي پرسيدين با كجاي ان خطبه مشكل دارم؟!! معلومه كه نگفتيم علي پيامبره! نه تو رو خدا بگيم!!!! اين فقط مبالغه بود!!! اونم از كم اطلاعي دوست سني من بود. بحثم اين بود كه ما چرا اين قدر بايد داغش كنيم و به قول اين آقاي حسن خميني اسلاممون كاريكاتوري باشه، كه كسي كه از دور نگاه مي كنه، همچين حرفي بزنه؟!!! راستي! ممنون كه يادم دادين مودب باشم!!(بازم شوخي!) من چه توهيني كردم آخه مسلمون؟!!روي حرف من كه با خودمون بود!! وقعا نبود؟!
پگاه: خدا خيرت بده دختر! بعد اين همه مدت اومدي تازه زدي تو پوز ما؟!!!! گمونم كامنتت رو تو جواباي قبلي دادم. فقط يه نكته اي! وقتي مي گم "كتاب علي دكتر"منظورم كتاب "علي" دكتر شريعتيه. مجموعه ي سخنراني هاش راجع به حضرت علي. اون كتابي هم كه گفتم ارزشمند ترين كتاب زندگيم، همون " فاطمه فاطمه است" بود!!! ___________________________ دوستاي خوبم باور كنين با اين پست فقط خواستم سو تفاهمي پيش نياد. همين. اميدوارم خداي نكرده كسي نرنجيده باشه.(تو رو خدا!!!) اگه هم جايي شوخي كردم، ببخشيد.
والسلام پرديس
اشتباه مي كني! محمد پيامبره! نه علي!!
سلام ------------- گمونم يه كم دير شده. راستش دلم مي خواست سر قضيه ي عيد غدير يه چيزي اينجا بنويسم! هي منتظر اتفاقي بودم كه بيفته... ولي نيفتاد! (بهتون قبلا گفته بودم كه من به اين چيزا اعتقاد دارم. يعني كه مثلا به نظرم اگه بزنه و من بخوام با يكي مثلا مثل حضرت فاطمه آشنا بشم، چند روز بعدش يكي بهم يكي از ارزشمند ترين كتاباي عمرم رو بهم معرفي مي كنه و من عاشقش مي شم!! من به اين اتفاقا اعتقاد دارم!) خلاصه منتظر بودم دري به تخته اي بخوره بلكه معرفتي چيزي پيدا كنم به حضرت علي ... تصميم گرفتم يه شعر براش بنويسم! (همونطور كه دقيقا در طول مدتي كه داشتم براي امام حسين اون شعر كذايي رو مي گفتم نسبت بهش معرفت و عشق پيدا كردم.) يا گفتم وردارم كتاب علي دكتر رو كه 1 سالي مي شه باد كرده رو دستم بخونم. ولي اونم خوب لابد يه دليلي داشته كه باد كرده و هنوز نخوندم!( قبلا هم بهتون گفتم از تفكر دكتر راجع به حضرت علي خوشم نمياد!) تلويزيون هم كه قربونش برم ته برنامه هاي مناسبتيه!!! يه عده مداح جذاب دور هم جمع مي شن و هر شر و وري كه به ذهنشون مي رسه مي گن و ديگه خيلي هم كه مي خوان لطف كنن ور مي دارن يه سختراني از آقاي مطهري مي ذارن ( كه بنده ي خدا گمونم خودشم ديگه اعصابش خورد شده از بس كه امسال ملت رفتن تو كفش!!!!) و تموم!! دريغ از يه برنامه ي درست درمون كه 4 تا چيز يادت بده كه تكراري نباشه و 10000 سال نباشه كه هي مي شنوي! هيچي ديگه! هيچ اتفاقي نيفتاد....رفتم نهج البلاغه رو باز كردم.... نامه ي حضرت علي بود به نمي دونم كدوميك از پسراش(!) اون جايي كه خوندم قشنگ بود... يعني خوب درسته كه تكراري بود ولي قشنگ بود( بهتون نگفته بودم يه زماني شروع كردم خوندن نهج البلاغه تا رسيدم به خطبه ي 80 كذايي راجع به زن ها؟ {مامان هم يه تجربه ي اينجوري داشته! مي گه آدم يه حس بدي بهش دست مي ده وقتي مي رسه اينجا!} البته بعد خودم ورداشتم كلي تفسير و توجيهش كردم كه منظور اصلا چيه؟! خيلي ها قانع شدن وقتي خوندن و گفتن كه ا آره! راست مي گي!!! خودمم فكر مي كردم كه شدم!!! ولي چه تضميني بود كه واقعا منظور حضرت علي ايني باشه كه من مي گفتم؟!!!- ديگه نخوندم!) يه كم باز نرم شدم....(نامه هه رو كه خوندم!) ولي باز وقتي داشتم اين شعر علي موسوي گرمارودي رو مي خودنم، حس بدي بهم دست داد!!!.... باز چي؟ بگم ما شيعه ها مشركيم و اين حرفا؟!!! نه بابا قبلا كه همه ي اينا رو گفتم!!! حرفم اينه كه آخه آدماي ديگه چه چيز بخصوصي توي حضرت علي مي بينن كه اونو از ساير ائمه متمايز مي كنه؟اون چيه كه باعث مي شه ما حتي درست ندونيم امام محمد تقي امام نهمه يا امام علي نقي؟!!! و اون وقت تمام زندگيمون بشه علي علي علي علي علي علي علي علي علي علي علي علي ؟!!! اين چيه كه باعث مي شه دوست سني من بهم بگه : به شما چيزاي غلطي آموزش مي دن!! محمد پيامبره! نه علي!!! اين چيه كه باعث مي شه كه بعضي از آدماي دور و ور كه به زور خود خدا رو قبول دارن (!!!) شور علي دوستي شونو در آوردن؟!!! مي گين ماجرا سر معرفته؟ خوب مگه ما چي مي دونيم از حضرت علي غير از اون چاه و اون در و اون تنور؟؟ حالا فوقشم ماجرا برادرش عقيل؟!!! اينا رو نمي گم كه روشنگري كنم : خوب ديگه دوستان! همه در اشتباه بوديم تا حالا و بيايد خودمونو اصلاح كنيم يا چيزي!!! فقط دارم مي پرسم چرا؟!!!
والسلام پرديس
پ.ن:( ديگه اين قدر واضح نوشتم كه حالم داره از خودم به هم مي خوره!!! ضمنا بر خلاف قيافه ي پست، اصلا عصباني يا هيجان زده نيستم!!!!! فقط سوال دارم! مرحمت مي كنين جواب بدين؟)
حتي گند هم نيستن!!
سلام. مهديه ، راضيه و خيلي هاي ديگه گفتن كه مبهم مي نويسم! اين دفعه اين قدر باز نوشتم كه گمونم همه حرفشونو پس بگيرن!!!!! ____________________________
"من زني مي خواستم كه بفهمد چرا داريم سختي مي كشيم." شايد يه كم دير اما بالاخره كتاب "كافه پيانو" رو خوندم. خوب بر خلاف تصورم از اين رمان ايراني هاي زرد پيش پا افتاده نبود! گرچه يه ذره تيريپ روشنفكري و به رخ كشيدن اطلاعات بود يه ذره هم شباهتش به ايراني ها مختصر(!) بود، اما كتاب خوبي بود كه ارزش خوندن رو حتي 2-3 بار داشت! حالا زياد اين كتاب خوندن من جالب نيست!! (گرچه شايدم جالبه چون اصولا آدم كتاب خوني نيستم!!!) چيزي كه مي خوام راجع بهش بنويسم، حس تنفريه كه پيدا كردم نسبت به : 1. خودم! 2. آدماي غير متظاهري كه اين عقيده ي چرند خودشونه و خودشون همين گندي هستن كه نشون مي دن! 3. آدمايي كه اين گند هم به خاطر خدا نيستن و خيلي گند ترن!!! چون دو رو هستن و وانمود مي كنن كه از اون گندا نيستن و مخالف اون گندان! ولي هزار بار از اونا بد ترن!!! *** نمي دونم اين برنامه ي "ارتباط نزديك" رو كه ظهرا حدود 2 و 3 از شبكه 4 پخش مي شه مي بينين يا نه؟ اگه آره كه هيچي! ولي اگه نه، توصيه مي كنم ببينين كه صرف نظر از مجري از دماغ فيل افتاده اش كه انگار ارث باباشو از كارشناس برنامه طلب داره و ضمنا همين طور كه حرف مي زنه فكر مي كني داره مثل دوبلور ها صدا سازي مي كنه، برنامه ي خوبيه! شايد يه ماه پيش، يه آقاي مهمي(!) اومده بود مي گفت يادتونه ما ماجرا هاي حاشيه اي جنگ و انقلاب رو نشون نمي داديم؟ فكر مي كرديم مردم تحريك مي شن! اما حالا نشون نمي ديم و هيچي هم نمي شه!! تازه بهتر هم هست! اعتماد مردم جلب مي شه! *** اه كه چه قدر اين ماجراي : " برادر بگو ببينم كفن ميت چند تيكه است؟!" ، تكراري و لوث شده. اين قدر كه ديگه آدم حالش به هم مي خوره!!! به قول حميد فرخ نژاد كه مي گفت يه زماني گيتار و چشم سبز و اينا،خيلي ديدنشون واسه مردم عجيب بود از تلويزيون و سر ذوق مي آوردشون. ولي الآن حال آدمو به هم مي زنه!!!
چيزي كه مي خوام بگم اينه كه چه مسخره كه سال ها مردم مچل يه همچين بازي هايي شدن و حالادقيقا همون خود همون آدمايي كه كاراكتر اصلي اين مسخره بازي ها بودن،ميان مي شينن و اون كاراي بي خود خودشونو به مسخره مي گيرن!! تا بگن ايها الناس! ببينين چه كار زشتي بود و اين از خدا بي خبر هايي كه ما اصلا و ابدا نمي شناسيمشون،چه بلا هايي كه سر مردم نمياوردن!! و من چه احمق و بي شعور بودم كه هي مي اومدم راجع به اين چيزا داد سخن مي دادم و چرت مي گفتم... ببين چه قدر مي تونن تو دلشون به من بخندن همونايي كه به مصلحت اين روزا رنگ عوض كردن و قيافه هاشونو تغيير دادن تا يواشكي و زير پوستي برن تو نخ مردم!! و بعدم اگه كسي گفت: " هي عمو!! تو فلاني نبودي كه اينو گفتي؟!" يه طوري نگاش كنن كه حساب كار كامل دستش بياد كه شايد اصلا خودش يكي از اونا بوده و نمي دونسته و يه روزي حق اين بابا رو خورده!!! *** ببخشيد بابت اين كه نثرم يه جوريه!چون مال خودم نيست و متاثر از اين كتابيم كه به نظرم يكي از اون آدماي گروه سوميه كه گفتم ازشون بدم مياد!!! اما فرقي نمي كنه.... اين روزا مطبوعات دولتي اي مثل همشهري جوان رو هزار بار به مثلا چلچراغ ترجيح مي دم.... نمي دونم واقعا چرا؟ ولي مي دونين؟ حالم از اين اعتراضات انقلابي(!!!) سياسي ،به هم مي خوره!
والسلام پرديس
من زنده ام!!
سلام
يه وقت فكر نكنين من مرده ام ها!!! ان شا الله اگه عمري باشه به زودي آپ مي كنم. حمايت هاتونو دريغ نكنين.... والسلام پرديس بابا جون! من اصلا آنارشيستم!!
سلام. يه كم زدم به سيم آخر!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱. حامد گذاشته بود كه: اميدوارم كه مطالبي بنويسين كه به درد دنياي مردم بخوره نه آخرتشون! 2. راضيه مي گفت فكر مي كنم به اثبات خدا و حقانيت دين عادت كردم. گاهي از خودم مي پرسم كه من حقيقتا به چيزي كه مي گم ايمان قلبي دارم؟ 3. ديشب بعد از خوندن پست فوق العاده ي مهدي در مورد پيامبر دوست داشتني مون، رفتم تو گوگل و سرچ كردم: muhammad. و تعجب كردم وقتي ديدم ميزان كاريكاتور ها و پرت و پلا ها در ارتباط با پيامبر خيلي بيشتر بود تا مثلا عكس مسجد النبي! 4. به سايتي سر زدم كه تمام وقتش رو گذاشته بود روي بد و بي راه گفتن به قرآن و خدا و پيامبر و اسلام و چيزا و كسايي كه البته من اعتقاد ندارم كه ربطي به اين موضوع دارن! ولي مي گن كه دارن و يه عده هم اسلام رو به اونا مي شناسن! 5. به اين نتيجه ي تاسف بار رسيدم كه چه قدر اطلاعاتم راجع به اين "اسلام خوب من" كمه! و چه راحت مي تونم به جاي نقش مثبت در تبليغش، نقش منفي داشته باشم! 6. دو هفته پيش شنيدم كه كسي گفت: "خدا خودش مي رسونه." و يادم نمياد كه قبل از اون آخرين بار اينو كي شنيدم! 7. تو يه كامنت براي يكي از دوستام نوشتم. حالا هم مي گم: داشتم از پيامبر به كسي يه حديث مي گفتم، گفت: حالا بگذريم از اين مسائل ماورايي!!!!! 8. فكر مي كردم اون آدمايي كه هنوز فكر مي كنن شوروي رو كاره، ديگه الآن تموم شدن! يا حئاقل تو نسل من ديگه نيستن! ولي با تاسف مي بينم كه نه! خيلي ها ...خيلي ها هستن! ( دقيقا منظورم از اين حرف ، پناه بردن به گذشته براي فرار از حال بود نه زير سوال بردن كمونيسم!) 9. دبير دين و زندگي ما ، وقتي ازش در مورد "دين" و " زندگي" مي پرسي،اعتراض مي كنه كه:نپرسيد! درسمون عقبه! ولي بدش نمياد شروع كنه به فتوا دادن راجع به اين كه درسته لاك بزنيم و نماز بخونيم يا با پسر خاله مون برقصيم يا نه؟!!! 10. طفلي اين آقاي "شهاب مرادي" كه اومد روحاني مردمي بشه! نمي دونست بقيه جنبه اش رو ندارن! اين روزا چه فجايعي مي بينيم از روحاني نما هايي كه به صرف لباسي كه تنشونه، هر حرفي...هر حرفي... هر حرفي كه به دهنشون مياد رو مي گن! (به قول امام خميني: بعضي آخوندا از يزيدم بدترن!!!) 11. ديگه دلم خجالت مي كشه كه بهشت بخواد!!! از همونا كه مردمش به هم لبخند مي زنن و وقتي همديگه رو مي بينن ، با خوشرويي سلام مي گن! 12. هيچكي، حتي نزديك ترين ها به آدم منظورشو نمي فهمن...دنيا پر از سو تفاهم شده! پارسال يه متن عصباني نوشتم با اين عنوان: بابا جان! اصلا من مي خوام آنارشيست باشم!!!
آقتاب امروز،از ديار غرب است! ..... چه بلايي سر آفتاب امروز آمد؟!!
والسلام پرديس
چند كاسه سيب زميني سرخ كرده؟!
سلام! فيلم پيكره ي دروغ ها رو ديدم! اصلا نچسبيد. راستش احساس گناهم بابت قضاوت در مورد گلشيفته فراهاني، كم شد!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- " اگه الآن بياد و ما رو اينجا ببينه،تو چكار مي كني؟!" " دروغ مي گم!...آره دروغ مي گم!... آدما دروغ مي گن تا اوضاعو همون جوري كه هست نگه دارن!" شايد مسخره باشه كه براي اين موضوع، ديالوگي از فيلم departed رو مثال بيارم! ولي خوب! اين چيزيه كه منو به فكر وا ميداره.... چند وقت پيش داشتم با قدرت هرچه تمام تر به راضيه مي گفتم كه بزرگترين ارزش زندگيم اينه كه هيچ وقت به وجود خدا شك نكرده ام و اين چيزا.... ولي اين ديالوگ يه لحظه منو به فكر واداشت! مدلين، زن روانشناسيه كه تنها زندگي مي كنه. كاملا مستقل. توي آسانسور با مردي آشنا مي شه و بعد هم تصميم به ازدواج مي گيرن. از طرفي شديدا درگير يكي از بيماراشه و به بهانه ي مشاوره، باهاش قهوه مي خوره و توي خونه اش ملاقاتش مي كنه و ...!! چيزي كه از فيلم بر مياد، اينه كه مدلين تا قبل از آشنايي با boy friend اش، نسبت به هيچ كسي و هيچ چيزي تعهدي نداره! يعني تنها عاملي كه باعث مي شه يه چيزي يه علامت "ايست" بهش بده براي ارتباط با نفر دوم، فقط و فقط به اصطلاح تعهدشه نسبت به اون! ... به عبارتي، مدلين و خيلي هاي ديگه، صرفا تا زماني پايبند به يه سري از اصول و ارزش ها مي مونن، كه از بيرون، كسي اونا رو نگاه مي كنه و اين ممكنه كه موقعيت خاص اجتماعي يا خانوادگيشون زو به خطر بندازه! در غير اين صورت...اگه ديده نشه.... *** از خودم مي پرسم: من چي؟ اگه كسي ..يه آدمي... از بيرون نگاهم نكنه، يعني اگه از اين كه اطرافيانم، والدينم، دوستام يا اساسا اونايي كه نظرشون در مورد من و اعمالم برام مهمه، متوجه بشن نترسم، اگه هيچ خطري (!) نباشه كه موقعيتم رو پيش ديگران خراب كنه، آيا باز هم پايبند مي مونم به عقايدي كه مدام فرياشون مي زنم؟ ( منظورم مثل نمونه ي مدلين نيست ها!!!) و در كمال تعجب متوجه شدم كه انگار... آره انگار يه چيزايي هست كه پايبندي بهشون تق و لقه! شايدم نباشه... ولي مطمئن نيستم... اين كه خداي من، توي قرآن نازنينش هي هزاز بار ، 10 هزار بار مي گه آدماضعيف و سستن و بيشترشون حقيقتا ايمان ندارن بهش، خوب بنده هاشو شناخته كه مي گه!! معناي همه ي چيزايي كه بالا گفتم اين بود كه فكر كنم بيشتر آدما( بخصوص ما كه خيلي هم ادعامون مي شه!) اين حضور دائمي رو، اين تعهد دائمي رو، اين شرم دائمي رو، اين محرك به پايبندي دائمي رو، اين كسي رو كه وجهه داشتن پيشش از هر كس ديگه اي مهم تره، اين هستي رو كه هميشه هست، يه جورايي...نه كه باور نداريم! موضوع اينه كه فقط باور داريم!! اين كه بدوني سيب زميني سرخ كرده بخوري سرطان مي گيري، با اين كه با تمام وجودت نخواي كه بخوري، فرق مي كنه!! *** پيش خودم فكر كردم: كي گفته ما با اين همه چفت و بست، محبوب خداييم؟! كي اين حقو بهمون داده كه بشينيم ، آدماي ديگه رو كه خيلي با ما فرق دارن، همه چيزشون با ما فرق داره رو از بالاي دماغمون نگاه كنيم و تاسف بخوريم يا ديگه به قول راضيه خيلي perfect human هم كه باشيم، براشون طلب آمرزش كنيم؟!
آخه دوست مسلمون من! تا حالا چند بار برات پيش اومده يه ظرف پر از سيب زميني سرخ كرده با سس گوجه فرنگي تند رو ""بهت تعارف كنه"" و تو رد كني؟!!
والسلام پرديس نه! ببين! اين يكي رو ديگه نمي فروشم!
۱.سلام. اين پستو بخونين! ظاهرش با حرفي كه مي خواد بزنه فرق مي كنه.
۲.راستي! اگه كسي واسه پستاي قبلي مي خواد لطف كنه و كامنت بذاره، اينجا بگه و بداره! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_ نازي! از بس دختر اجق وجق ديديم كه اينو مي بينيم، كيف مي كنيم! يه ماه پيش، خاله ام اينو گفت. درست همون وقتي كه دسته جمعي نشسته بوديم و عكساي گلشيفته فراهاني رو تو جشنواره فجر پارسال مي ديديم! بعدم اينكه: _ واي خوش به حالش!.... لئو دي كاپريو؟!!... ريدلي اسكات؟!.... هاليوود؟!!!! قصه رو خودتون مي دونين. مي دونين بعدش چي مي شه و چه طور كف همه مون بريد وقتي رو فرش قرمز ديديمش! وقتي همه يه جورايي فكر كرديم يكي زده پس كله مون يا حداقل داره بهمون زبون در مياره!! بعد تر از اونم ديگه مهم نيست! يه ذره كه بگذره، نگاهاي مبهوتمون رو هم از محدوده ي جرافيايي كاليفرنياي جنوبي ، بر می داریم! چيزي كه مهمه، يه چيز ديگه است!
***
يكي از دوستام مي گفت يه عده(!!) (از فاميلاشون)،اگه با دولت خوبن و از آقاي رئيس جمهور خوششون مياد، نماز مي خونن؛ اگرم نه، يه قانون مزخرفي تو مجلس تصويب بشه يا قيمت مرغ و گوشت بره بالا، ديگه قيدشو مي زنن!! به به! اين معناي واقعي و عيني چيه؟!! : دين از سياست جدا نيست!! (اوج استنباط!)
البته اين نه اتفاق تازه اييه، نه حرف تازه اي! اين فقط يه جنبه ي ديگه از ماجراست! به قول دكتر يداللهي: من و تو گم شديم انگار ، تو اين دنياي واروونه!! مي خوام بگم از بس خودمونو به نفهمي زديم كه انگار كم كم داريم از دست مي ديم اون هوش ايراني معروف رو! مي خوايم يكي ديگه دردش بگيره،مي زنيم تو صورت خودمون!! به قول بابا، يارو مشروب مي خوره، مي گه مي خوام با اين نظام ( جمهوري اسلامي) مخالفت كنم!!!!! بنفش جيغ با گلاي بزرگ مغز پسته اي و منگوله دار مي پوشه،واسه اين كه حال مبارزه با مفاسد اجتماعي رو بگيره!!!
*** عكسا دارن يه چيزو هوار مي زنن: ( شايد هم واقعيت اين نباشه ولي اونا كار خودشونو مي كنن!) _ ببينين منم مو دارم!! ببينين منم مي تونم اينجوري لباس بپوشم! ببين منم پا دارم! رژ قرمز سير ديسكويي هم تازه دارم! نديدين! دندونامم سفيدن! هم بلدم بخندم، هم بلدم...! ديگه آزادم! سلام The land of freedom! و ايجوري گند مي زنم به هيكل خودم و باز به قول بابا، اگه هدف ريدلي اسكات بيچاره سياسي هم نبود، من سياسيش مي كنم! آره! اينجوري مي پوشم، اين جوري ادا در ميارم، ژست مي گيرم، تا مبارزه كنم! تو صورت خودم مي زنم، تا اونا دردشون بگيره!!
***
يه ماهه خاله ام رو نديدم! نمي دونم هنوزم حاضره اون جمله رو بگه؟! ولي يه چيزو خوب مي دونم! دلم مي خواست همون دختري كه تن نمي داد به اينا اجق وجق بازي ها ، درست همون دختر، عوض اين كه اين كلاف به هم پيچ خورده رو بندازه دور، بازش مي كرد! نمي رفت با يه عده ديگه كلافشونو شريك شه و به اين گره خورده ها بخنده! مي فهميد كه اين بازي، اين قدر پيش پا افتاده است كه ديگه همه تا آخرشو بلدن! مشكل ما رو يكي ديگه نمي تونه حل كنه! با متوسل شدن به ديگري، فقط خودمونو ابله جلوه مي ديم!
ولي ok ! حالا كه رفت، دوست داشتم سيلي هاشو واسه كس ديگه اي نگه مي داشت. همون گلشيفته ي دوست داشتني مي موند و براشونو روشن مي كرده:
نه! ببين! اين يكي رو ديگه نمي فروشم!
والسلام پرديس
راستي چرا محتاجيم به دعا؟!
سلام. ۵۹ امين سالگرد كشته شدن قهرمانانه ي چه گوارا ي دوست داشتني بود امروز! گرامي مي دارمش چون بزرگ بود و خيلي چيزا به من ياد داد... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 2 هفته پيش، پدر دوستم تصادف كرد و رفت تو كما. گريه زاري، التماس،دعا،نذر، قرآن و همه ي اين چيزايي كه اين موقع ها آدم دست به دامنشون مي شه!(فكر كن ديگه تو كار توسل هم رفتم كه هنوز فلسفه اش رو درست حسابي درك نكرده ام!) نمي دونم بايد بگم اين اتفاقه يا مجزه يا خرافات يا حقيقت؟! اما درست همون روز كه داشتم قرآن مي خوندم، آيه اي اومد ( گمونم از سوره ي مومنون) كه مي گفت : آخه چه طور انتظار دارن مرگي براشون نباشه ، در حالي كه حتي براي عزيز ترين بنده مون (پيامبر) هم مرگ رو قرار داديم؟! گمونم فرداش ، باباي يكي ديگه از دوستام، تصادف كرد و مرد! خلاصه اين كهما اساسي زير و رو شديم! داشتيم ديوونه مي شديم! باباي اون يكي دوستمون هنوز تو كما بود و ما، نگران از اينكه نكنه يه وقت دوباره...
*** با خودم فكر مي كنم فلسفه ي اين عا ها چيه؟ يعني چيزي كه هست اينه كه خوب يه كارايي دست ماست! مي تونيم انجامشون بديم يا نديم! بعد بشينيم دعا كنيم، توكل كنيم به خدا كه همه چي خوب پيش بره! اما اون كارايي كه ما توي روندشون هيچ تاثيري نمي تونيم داشته باشيم چي؟! من يه اعتقادي دارم (يعني پيدا كردم) اونماين كه هر اتفاقي كه مي افته، يه چيزي،يه درسي، يه نكته اي،توش هست كه بر مي گرده به حكمت خدا. و اين كه هميشه،بهترين اتفاق مي افته. (وقتي گذر زمان، زاويه ي ديدمون عوض مي شه،اينو درك مي كنيم.) خوب! پس ما ديگه چرا دعا مي كنيم؟ چرا خدا بايد اراده ي خودش رو ، به خاطر ما، تغيير بده؟ مگه اوني كه خدا مي خواد، خدا مي گه، از هر چيز ديگه اي ، " حق " تر نيست؟! پس ما اصلا چرا بايد بخوايم و خدا اصلا چرا بايد بپذيره كه عوضش كنه؟ مي گن: براي اين كه به درگاهش بري و تضرعتو ببينه! ... نه! كه تضرع رو يادت بده! كه اعتراف كني چه قدر بزرگه و تو اينو باور داري! خوب! اومديم و نرفتي! نگفتي! اعتراف نكردي! بعد چي؟ اوني مي شه كه خدا نمي خواد؟!يعني خدا منتظر بود "تو"بگي تا كار درست رو انجام بده؟ يا كار درستشو اشتباه كنه؟! 3-2 ساعتي با راضيه حرف زديم . متقد بود كه دليل نمي شه اتفاق خوب و نكته دار(!) ، فقط يكي باشه! و اين كه راه هاي رسيدن به.... ( ياد مارمولك كمال تبريزي بخير!)
*** دعامون مستجاب شد! خدا رو شكر! باباي دوستم با اين كه يه پاش فلج شده، ولي به هوش اومد. من هنوز اما... نمي دونم چرا آدما هي مي گن: محتاجيم به دعا...؟
والسلام پرديس
كدوم نصر؟ كدوم قدس؟!
سلام. ببخشيد بابت تنبلي هاي مكرر من و آپ كردن هاي دير به دير! بهنه ي لوس و بي مزه ام،چيزيه
كه ديگه به شما نمي گم!! چون حداقل اينجا بايد صادق باشم! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- توي كتاب دين و زندگي سال سوم دبيرستان از زبون امام باقر و آيات قرآن، مي خونديم كه تا گروهي خودشون، همگي، نخوان، خدا سرنوشتشونو تغيير نمي ده! 30 ساله كه مردم دارن از تلويزيون، صحنه ي تكراري سنگ پرت كردن هاي بي هدف فلسطيني ها رو كه انگار ديگه مثل مثلا صبحونه خوردن براشون عادت شده، تماشا مي كنن. ...دوباره همون تانك ها و نفربر هاي تكراري، همون اسلحه ها و همون كلاه ها و ... (همون سرباز ها؟؟!!) و بازم صحنه ي تكراري تر اون پدري كه بچه شو پشت سرش قايم كرده و اول خودش مي ميره بعد پسرش! نه! هنوزاون قدرام انسانيت درم نمرده كه جلوي اين صحنه ها تخمه بشكنم! اما چيزي كه فكر مي كنم اينه كه توي اين 60 سال ،حتي با اون سنگا هم،(اون همه سنگي كه تمومي ندارن!!)ميشد يه كار بهتري كرد! بابا مي گه: لبنان يه كشور مستقله. گلوش زير پاي كسي نيست كه نتونه مبارزه كنه! وضعش با فلسطين فرق مي كنه! ... ولي من،با همه ي اين حرفا،تحسينشون مي كنم! جمعه ، روز قدسه! درست مثل جمعه هاي آخر رمضون 30 سال گذشته! تا ما، هي دوباره آهنگ پخش كنيم كه : القدس لنا! النصر لنا! ولي كو؟ مگه پيشرفتي هم مي كنن؟ مگه اتفاقي هم مي افته؟! ... كدوم نصر؟! كي مياد؟! *** جلوي تلويزيون نشسته ام و پشت سرم تير مي كشه. بعد چشمام! بعدم يه كم خيس مي شن.(البته فقط چشمام!!!) يه بچه كوچولوي لپو ي ناز.... قبل از اين كه..... تمام صورتش خونيه.... مرده! يه پيرزنه، روسريشو محكم بالاي سرش گره زده.... با جديت.... پسراشو دونه دونه...خاك مي كنه! يه پسره، 9-8 ساله، افتاده رو خاك.....مثل ماهي رو خاك.... تك.ن تك.ن مي خوره...جون مي كنه! يه مرده...يه زنه...يه دختره... يه پسره... يه پيرزنه...يه پسره.... يه بچه هه....! باز چشمام مي سوزه! خيس تر مي شه! *** حالا چي؟ حلا كه چي؟ هي گريه كن! هي برو تو خيابون بگو : مرگ بر اسرائيل و اين چرنديات! هي پرچم آتيش بزن! ... آره! همه ي اين كاراي نمادين رو انجام بده! آره؟! قلبت مي تپه؟! چشمات مي سوزه؟! پشت سرت تير مي كشه؟!
آخه دوست مسلمون من! آدما رو كه "نمادين" ، نمي كشن! مي كشن؟!!
والسلام پرديس
عكس يادگاري با سگ خالدار
سلام. ماه قشنگ رمضان مبارك همه باشه. اميدوارم به همه خوش بگذره. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ "پدر! من براي تو،"لاكي" هستم يا فقط يكي از 101 دونه؟!" اين ديالوگ يكي از 101 دونه (!) كاراكتر فيلم "101 سگ خالدار2" بود.چيزي كه يه سگ براي سرگرم كردن مخاطباي كوچولوش مي گه، منو دوباره ياد مياله اي مي اندازه كه چند وقتيه ذهنمو مشغول كرده! همش از يه عكس شروع شد. "لئو دي كاپريو" كنار 50-40 تا پسر و دختر بچه ي سياه پوست، كه يكي رو بغل كرده و دستشو رو سر اون يكي مي كشه، داره به دوربين لبخند مي زنه. از اون عكسايي كه هر شهروند مشترك اون روزنامه يا سايت خاص رو تحت تاثير قرار مي ده كه :wow! اين آدم، عجب انسان دوسته! بعدش كتاب " بادبادك باز" خالد حسيني بود! از اون كتاباي اشك درآر (والبته دوست داشتني!)! از اونايي كه گوشت رو مي كشه و يادآوري مي كنه: ببين!همين آدمي كه هر روز از جلوي مغازه ي كوچولوي كفاشي اش رد مي شي، يا اون كه مدام دارهآجر بالا مي اندازه يا حتي اون يكي كه دور اون ميدون كذايي وايساده تا يه وانتي وايسه و اين بپره بالا به اميد 2 ساعت حمالي و بعدم يه ذره پول،ممكنه-ببين فقط ممكنه_ يه روزي، تو كشورش واسه خودش كسي بوده! اين دو تا رو كه كنار هم مي ذاري،شروع مي كني به آه كشيدن كه: دنيا،(مجاز از مردم دنيا) به دو دسته تقسيم مي شن: اونايي كه وضعشونتوپه و اونايي كه وضعشون توپ پلاستيكي پاره هم نيست!! بقيه هم اين وسط ول معطلن! گروه دوم هر روز تو فقر و فلاكت با بدبختي نفس مي كشن و مي ميرن، گروه اول هم نهايتا انسان دوستيشون اينه كه برن و – درست مثل شكارچي هاي ببركه پاشونو با افتخار مي ذارن رو تن شكار- لبخند بزنن و باهاشون عكس بگيرن! بعد يه هو احساسات جمعيت تا خرخره سير دور و برشون شروع كنه به غليان و چند تا از اون دلاراي مامانيشونو send كنن تا تبديل بشه به چند بطري آب مدني و يه كم كورن فلاكس!! و حالا دو تا راكت بدمينتون!! *** " پدر! من براي تو، "لاكي" هستم يا فقط يكي از 101 دونه؟!" پدر لاكي خواب بود و همون جوري جويده جويده گفت:" 98-99-100-101..." ولاكي فقط 101 رو شنيد! اما من بهش جواب ديگه اي مي دم: "تا زماني كه ثابت نكني "لاكي" هستي، خيلي ها حتي تو خواب هم تو رو مي شمارن! 98-99-100-101..."
پ.ن: مقدار زيادي از اين مطلب رو حذف كردم به خاطر يه سري تجربيات كه تو اين وبلاگ كسب شد.
والسلام پرديس فعلا مهدی تو نفرست این پایین
سلام. مشکل وبلاگ حل شد. اگه خواستین لطف کنین و کامنت بذارین دیگه مشکلی. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از اين شعر و سبك اجراش ، (خدا بيامرزه شاعرشو) حالم به هم مي خوره!"شايد اين جمعه بيايد ، شايد!" از ضجه زدن و بدبختي و زار زدن براي اومدن كسي كه بياد و انقلابي بكنه و همه چيزو درست كنه، واقعا تنم مور مور مي شه. مي دونين؟ احساس مي كنم اين قدر به ماجراي ظهور فكر مي كنيم كه دليلش يادمون رفته!!! اون روز از يه خانمي تو تلويزيون پرسيدن: "امام زمان (ع) ، چه قدر تو زندگي شما نقش داره؟" گفت: "توي تك تك لحظه هام هست!" از خودم پرسيدم:" چرا تو تك تك لحظه هاي من نيست؟" "چرا من اونقدرا دوستش ندارم؟" "چرا برام مهم نيست كه بياد يا نياد؟... اصلا باشه يا نباشه؟" پرسيدم اما... جوابي نيومد! *** اين قدر از اين لفظ "آقا" بدم مياد! نمي دونم چرا؟ شايد چون ديگه شده لق لقه ي دهن همه و هر آدم شايسته و غير شايسته اي رو باهاش خطاب مي كنن! شايدم چون ياد تملق و دورويي و ريا مي افتم و معامله و سوددهي و ريش گرو گذاشتن! *** كي گفته قراره جمه بياد؟ كي گفته ربطي به جمكران داره؟ كي گفته قراره كجا باشه ؟؟ كي گفته؟ كي گفته؟ ... اصلا بذار بياد! جمه هم بياد! هر جايي هم كه مي خواد باشه!! ولي ماجراي بشقاب سر ميز گذاشتن و اسب سفيد ديدن و اين مزخرفات ديگه چيه؟ چي؟ اينا مال گذشته است؟ اشتباه مي كنين! همين حالا تو قرن 21 فجيع تر از اين سادگي ها هست! (بعد مي گن جهان سوم ، معدن جهل و خرافاته، مي گيم نه! دروغ مي گن!) *** قراره خوب بشيم. دونه دونه! دونه دونه!اون قدر خوب كه همه نگاه كنن و بگن به به! اگه راه شما اينه، ok! منم هستم!همه آدم حسابي ، همه مهربون، همه صادق، همه عادل و حقيقت طلب و از اين حرفا... يه وقتي برسه كه فكر كنيم قدرتمند تر از هميشه ايم. فكر كنيم كه آدماي خوب دنيا، به بداش مي چربن! يه وقتي كه فكر كنيم كمتر از هميشه به يه "قهرمان" احتياج داريم!به يه "معجزه گر"! و بيشتر از هميشه به يه "رهبر" و "راهنما"! بد خدا مي گه: بيا! حاضر و آماده! اينم مهدي من! آره! مهدي!نه منجي!مهدي! هدايت كننده! رهبر! ولي حالا...نمي دونم...اون زمان رسيده؟...نرسيده؟...اگه نه،كه هيچي! ولي اگه آره، لابد من جز اون آدم خوبا نيستم كه حسش نمي كنم! ولي يه چيزي رو مي دونم! امسال ليله الرغائب ، برعكس اين همه شيعه، دعا كردم: نه اين كه به وجودش احتياج نيست! ولي خدايا! فعلا مهدي تو نفرست اين پايين! آخه ما، هنوز فكر مي كنيم اين جاي خالي، جاي يه قهرمانه!
والسلام پرديس یه سری مذاکرات!!!!
سلام
امروز فکر کردم چند تا نکته رو مطرح کنم: ۱. باید به anti islam عزیز یاد آوری کنم که "نیچه" درسته و نه "میچه"! و حرف قشنگی هم زده. هیچ کس بین ما به یخ زدن افکار اعتقاد نداره. چیزی که خیلی مهمه اینه که بر خلاف توصیه ی زیبای پیامبر که مسلمون آینه ی اسلامه... نمی شه اسلام رو از روی مسلمون های حال حاضر قضاوت کرد. اینو همه مون می دونیم. ۲. اینو برای همه ی کسایی که با محتوای وبلاگ من موافق نیستن می گم: چیزی که مهمه و ارزش داره اینه که ما یاد بگیریم بدون موضع گیری و جنگ و جدل حرفامون رو به هم بزنیم و همدیگه رو متقاعد کنیم. هر کسی حق داره که عقیده ی مستقل خودشو داشته باشه و لی در عین حال حق نداره اونو به کسی تحمیل کنه یا عقیده ی دیگری رو تحقیر! این که بخوایم سایرین هم با ما هم عقیده بشن یا به عبارتی بنا به اون چیزی که ما فکر می کنیم... راه درست رو برن...یه مساله ی کاملا فطری و منطقیه! کسی چه می دونه؟ شاید هم موفق شدیم! اما چیزی که مهمه نوع بیان ماست. ما که سر جنگ با هم نداریم! پس به حرمت انسان و هم نوع بودنمون وظیفه داریم تا زمانی که کسی قصد آزارمونو نداره ما هم آزارش ندیم! ۳.خیلی دوست دارم و داریم که با هم تبادل نظر کنیم. پس قطعا از این که چرایی عقاید کسایی رو که باهامون مخالفن بفهمیم خوشحال می شیم. می تونیم با هم صحبت کنیم و به نتیجه برسیم. بالا خره حق با یکی هست!!!نه؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- از پست بعد روال عادی بحث ها رو در وبلاگ خواهید دید. والسلام پردیس ياد بوي جوراب مي افتم(اعتكاف)
سلام
______________________________
راضيه پرسيد:"امسال مي خوام برم اعتكاف.روت حساب كنم؟"
جواب دادم:"نمي دونم!آخه اعتكاف هميشه منو ياد جوراب مي اندازه!"
بعد گفتم كه ميام! بعدش دوباره گفتم كه نميام تا بنده ي خدا خودش هم آخر سر نرفت!!!!
من به اين چيزا اعتقاد دارم. يعني دوست دارم كه اعتقاد داشته باشم!مثل ورود بهيه دنياي تازه مي مونه!
مثل وقتي كه مثلا يه برگه ي وحشتناك امتحاني رو مي سوزوني و اين به معني نابود شدن اون نمره توي
دفتر معلم نيست!به معني اينه كه :خوب! فراموشش كن! و ديگه تكرار نمي شه!
به اين چيزا اعتقاد دارم به شرطي كه....
به راضيه گفتم:"بريم اونجا،خوب اون 3 روز رو دقيقا چه كار مي كنيم؟!
گفت:" چه مي دونم كتاب مي خونيم! درس مي خونيم!"
راضيه هم مثل من ، به اين چيزا اعتقاد داره! به اين حس و حال تازه شدن و مسلمون بودن!ولي چه مي شه
كرد؟گمونم اونم ته دلش، يه جورايي ياد بوي جوراب بيفته!
گفت:" اينو همين طوري گفتم! مي شينيم قرآن مي خونيم!
گفتم:"كتاب "علي" دكتر!"
گفت:"آره منم همينو مي خواستم بيارم!
تصميم گرفتم كه برم. حداقل به قرآن خوندنش مي ارزيد! ولي بعد...
گفتم:"راضيه مي ترسم بريم اونجا يه عده پيرزن مفاتيح به دست نشسته باشن اونجاو غيبت شوهراشونو
كنن و سبزي پاك كنن!
گفت:" سبزي كه نمي ذارن ببريم!!!"
كاش زندگيمون مثل فيلما بود! كاش كشورمون همون طوري بود كه توي اخبار و برنامه هاي عصر تابستون
نشون مي دن!!
- قراره با راضيه بريم اعتكاف! برم؟!
- آره! فقط همينمون مونده! يه عده آدم كه بوي دهنشون مياد و سرتا پاشون 2زار نمي ارزهو از دين، فقط
گريه زاريشو ياد گرفتن....
sms زدم به راضيه كه نميام!
يكي از دوستامون كامنت گذاشته كه ميره مكه،حلالش كنيم!شنيدم قبلشم انگار اعتكاف بوده...
حسوديم شد! اول پاك بشي، بعد بري جايي كه همه براي پاك شدن ميرن!.....
ميري اونجا كه زندگي كني....
شايد...شايد واسه اون، اين ماجرا زيادم بوي جوراب نده!
والسلام
پرديس
دین ما رو هوشمندانه تخریب کنین!
سلام. این ست رو تا ته بخونین. بخصوص دوستمون anti islam آخرشو بخونه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شل سیلور استاین ، به طعنه می نویسه:" یه راه خوب برای ادامه ی دوستیمون پیدا کردم! هر چی من می گم، تو بگو باشه!" اما امان از وقتی که تو نگی باشه! امان از وقتی که من، دیگه نخوام دوست تو باقی بمونم!! اون وقته که دست به هر کاری می زنم تا تو رو له کنم! ممکنه بخوام تو رو ، چیز دیگه ای نشون بدم یا با حرفام تخریبت کنم یا مثلا بهت فحش بدم!! دیگه پیش پا افتاده ترین کار،اینه که باهات گلاویز شم یا با یه مسلسل ، ترورت کنم!!!... همه ی اینا رو انجام می دم ، در صورتی که رده ی سنی ام بین 3 تا 8 سال باشه!! به این فکر می کنم که wow خدا!! ما توی دنیامون چه قدر کودک 3 تا 8 سال داریم!!دارن حرم امام حسین رو بازسازی می کنن. نمی دونم چرا یاد پت و مت می افتم؟!! هی اینا حرم می سازن، پس فردا اونا بمب گذاری می کنن، می ترکه!باز درستش می کنن ، از اون بالا حمله می کنن،بازم با خاک یکسان می شه! یه بار دیگه ترمیم می کنن...! بگذریم از این که شیعه ها،اصولا به بت پرستی و حرم پرستی و طواف هزاران کعبه متهم می شن!! اما اگه فکر کنیم که این طوری نیست . ما همه شیعه ی واقعی هستیم، نمی دونم اون دوستان عشق بمبمون، چه تصوری می کنن؟! خوب عزیز من! یه کار دیگه بکن!! دفعه ی پیش که دیدی جواب نداد!! حالا این که خوبه! ماجرای اون کاریکاتور های بی نمک رو بگو که اون خلاقان دانمارکی لطف کردن! حالا درست که اعتراض مسلمونای تموم دنیا بلند شد و اصولا درستش هم همین بود! اما هیچ نگاهی به اون کاریکاتور ها انداختین؟! باید یادآوری کنمکه اصلا ارزش اعصاب خوردی رو نداشتن!! چون اینقدر هدفشونو قلمبه ، اون وسط،بیان کردن، که اصلا توهین به پیامبر محسوب نمی شه!! صرفا شعور خودشونو زیر سوال بردن!! مثل ماجرای فیلم 300 که به هیچ عنوان آدمو به خشم نمی آورد!! هر کسی، (اصلا نیاز نیست کتاب خون یا اهل تاریخ و سیاست باشه!) یه بار تلویزیون نگاه کنه، می تونه بفهمه که ایران،این جوری نبوده و نیست! و این قدر این سیستم تخریبی، تابلوئه، که بیشتر شبیه این می مونه که یه بچه بخواد اَتِت کنه و بگه: بی تربیت!! یا اون کتاب بی منطق آیات شیطانی 2000 سال پیش!!! که تعریفشو بسیار از در و دیوارمی شنویم! که کافیه هر کسی یه دور کتاب های تعلیمات دینی دوره ی دبستان رو خونده باشه، تا با مدرک، بی خود بودنش رو اثبات کنه!!
شاید من آدم خونسردی باشم! اما روی هم رفته،وقتی یکی از این شاهکار های قرن (!)صورت می گیره، به جای این که عصبی بشم و فحش بدم، بیشتر تاسف می خورم! بابا جون! به خدا راه های هوشمندانه تری هم برای تخریب دین ما ، هست!!
برای دوست a nti islamام که توی کامنت های پست قبلی، مل رو مورد لطف خودش قرار داده بود:نمی خواب برات از این بگم که اسلام دین چی هست و دین چی نیست. چون قطعا گوشات از این حرفا پره. فکر کنم دلیل این unti islam شدت هم همین باشه.اما بذار یه چیزی رو بهت یادآوری کنم: همون کسایی که به چکمه هاشون افتخار می کنی ، برای له نکردن هیچ پرچمی و صرفا تلاش برای آگاه کردن سایرین از آرملن هاشون و مبارزه به چیزها و کسایی که هم نوعانشون رو ( و نه هم عقیده هاشون رو) آزار می دادن، بزرگ و با ارزشن. .... و الٌا چکمه هاشون، 2 زار نمی ارزید!
والسلام پردیس خوب می شه برش دارن؟ (حجابو)
بابام می گه:"این چه مدل روسریه مثلا؟" خاله ام می گه: " مثل عرب ها شدی!" یکی از دوستام می گه:"این مثلا چیه بستی؟!" و من نمی دونم چه طوری بهشون بگم که هزار ماشاالله توی مملکت اسلامی ما،یه روسری درست و حسابی پیدا نمی شه! نیلوفر می گه: " حالا تو یه ذره از پشت موهات معلوم باشه، چه آسیبی به خدا می رسه؟!" و من دیگه حوصله ندارم براش توضیح بدم که من برای آسیب رسیدن یا نرسیدن به خدا نیست که اینو می پوشم! - مامان ! شال نخی بخر! نه از اینا که نصفه ان ها!! - تو این گرما ، چرا روسری نمی پوشی؟! و من دیگه به مامانم نمی گم که اندازه ی روسری ها رو این روزا باید با واحد میلیمتر سنجید! یکی از فامیل می گه: " دیگه خدا رو شکر این روزاست که برش دارن!" و صدای همه بلند می شه که : اصلا درستش هم همینه! با خودم فکر می کنم که راستی! درستش چیه؟ یه زمانی دختر یکی از روحانیون می گفت که سر کردن یه دستمال به جای روسری، توهین به حجابه و حالا که نگاه می کنم می بینم که چه چیزایی که توهین به حجاب نیستن! نمونه ی بارزش همین " مبارزه با مفاسد اجتماعی"! صدام که در میاد، می گن: " تو چته؟ تو که مشکلی باهاشون نداری!"... ولی من دارم! می گن کسی که این بلا ها رو سر خودش میاره،شخصیت نداره که بخواد بهش توهین بشه! ولی نمی بینن که این، توهین به همون راهیه که دارن خودشونو براش هلاک می کنن! اینه که ارزش اون راه پایین میاد و اینه که همونایی که اسمشونو بی شخصیت می ذارن، هیچ وقت بهش اعتماد نمی کنن... پلاکارد دستمون می گیریم و فریاد می زنیم که آخه چرا محجبه های ترکیه و فرانسه و ...، از تحصیل ، از کار دولتی، محرومن؟! ولی یادمون می ره که مگه خودمون نیستیم که به غیر محجبه ها، اجازه ی تحصیل و کار دولتی که چه عرض کنم؛اجازه ی رفت و آمد توی خیابونو هم نمی دیم و می گیم که این قانون مملکته! پس اون چیه؟! خوب اونم قانون مملکته دیگه! چه بلایی داره سرمون میاد؟ کجا داریم میریم؟ به چی داریم تبدیل می شیم؟ سردرگم نیستیم. الگو نمی خوایم. بی اطلاع نیستیم.... شاید اگه بودیم، می شد یه چیزایی رو به مغزامون تزریق کنیم و ماجرا ختم به خیر بشه(!) ! ولی ما،30 سال بعد از انقلاب ایران،نسل خسته و زیادی بزرگ و زیادی کوچیکی هستیم که راهو بلده، اما حوصله ی قدم برداشتن، نداره! والسلام پردیس لبخند تر و تميز مسيحيت!
سلام. پست قبلي به مناسبت سالگرد دكتر شريعتي بود ____________________ بين كانال هاي مزخرف ماهواره اي، گاهي مي شه چيزاي نسبتا خوب پيدا كرد كه صرف نظر از جنبه ي تجاري ماجرا، يه چيزي بهت مي دن! شبكه اي بود براي تبليغ مسيحيت و خلاصه از هر دري چيزي مي گفت. و خيلي ها رو هم به خودش جذب كرده بود. (جذاب هم بود!) همين طوري پيش خودم گفتم كاش ما هم يه همچين شبكه اي داشتيم كه آدمايي اداره اش مي كردن كه مجبور نبودن مسلمون باشن و قلبا مسلمون بودن! جالب اين كه چند كانال اين ور اون ور، فكر كردم كه كاش چيز ديگه اي از خدا مي خواستم! اما چيزي كه مي خوام مطرح كنم، اينه كه شبكه ي اول، به قدري ريتم آروم و آرامش بخشي داشت كه آدمو جذب مي كرد. يعني گرچه شبيه زندگي واقعي نبود و خيلي ايده آل گرا بود، اما طوري بود كه آدم آرزو مي كرد همين طور درش غوطه ور بمونه! عوضش شبكه ي دوم!! يه آقايي نشسته بود كه از قضا كارش رو هم بلد بود!(خوب و جذاب حرف مي زد) ولي ظاهرا تن صداش توي گستره ي وسيع تري تنظيم شده بود ! به عنوان مثال، خانمي زنگ زد و با همون شك و شبهه ي اپي دمي ايراني، گفت كه مي گن اسلام چونگفته جهاد، پس دين خشونته! راست مي گن؟! و اين آقا كه انگار گردنش زير پاي كسي مونده باشه و حسابي شاكي، با درنده خويي خاصي، تقريبا فرياد زد: نه خانم!! كي گفته اسلام دين خشونته؟!!! اين البته يه جنبه ي ماجراست. هيچ توجه كردين هيچ سياستمداري به مسيحيت گير نمي ده؟! اولش فكر مي كردم چون دين اكثريته ، اين طوريه! ولي نه! چون بي آزاره ، اين طوريه!! كسايي كه كليسا مي رن و مراسم كريسمس تنها آداب مذهبي نيست كه به جا ميارن، توي دنيا هي دارن كم مي شن! بماند كه اونايي كه اون اكثريت رو به افزايش هي تند تند دارن گند مي زنن به دنيا! ولي همون ها هم كه باقي مي مونن، خوش اخلاق و ناز و بي آزارن!!! خوب كسي هم كاري به كارشون نداره! اما عوضش اسلام!! ( اگه فرض كنيم توي مسير خوب و اصلي خودش قرار بگيره و فاشيستي نشه، اون وقت مي شه گفت كه سرش به كار خودش نيست و گير مي ده! يعني دور و وري هاش ،براش مهم هستن، همون طور كه خودش! و اينجاست كه لولو خورخوره مي شه و وحشتناك و تروريست! نه نمي خوام بگم يا بپرسم كه كدومشون بهتره؟ اما اين تضاد فوق العاده و غير قابل انكار، با مزه تر از اونيه كه نشه در موردش حرف زد! نمي خوام بگم آزار دهنده است يا خوشحال كننده است يا چي؟! اما فقط اين كه: وقتي اسم مسيحيت مياد، ياد لبخند تر و تميز و موش بخورتش مي افتيم! اسم اسلام كه مياد، ياد چي مي افتيم؟! والسلام پرديس مي تپيم،پر شور تر از تو! (دكتر شريعتي)
سلام. این پست برای دکتر شریعتی عزیزه...
" ...فقط يكبار خواهرم سارا گفت:"بعضي ها هميشه هستند هرچند كه با ما نباشند...." اين كافي بود، چون بابا علي هميشه بود!" دنيا، مثل يه مجموعه داستان مصور مي مونه. همه اش قصه است. قصه هاي كوتاه و بلند . عميق و سطحي. تاثير گذاري و پوچ... قصه هاي مصور، پرن از قهرمان هاي رنگ و وارنگ و جورواجور. كسايي كه تا هستن، خيالت جمعه،پشتت گرمه! دنيا هم پر قهرمانه! قهرماناي بزرگ،قهرماناي كوچيك حتي قهرماناي قلابي!! كسايي كه بودنشون ، پشت گرميه؛ اما حتي توي نبودنشونم پشت گرمي ان! كسايي كه تو شايد حتي نديدي! كسايي كه سال ها پيش از تو نغمه شونو خوندن و از صحنه رفتن! اما تو، مثل يه دوست، مثل يه آشناي قديمي، مثل يه خويشاوند نزديك، گرماي حضورشونو احساس مي كني. كار ندارم كه شايد همه ي اينا نشونه ي اين باشن كه ما از 40-50 سال پيش تا حالا هيچ پيشرفت بخصوصي نكرديم و حرفايي كه 40 سال پيش تازه بودن، هنوزم تازه ان چون عملي نشدن!!! اما... چه قدر آدم مي شناسم كه به خاطر دكتر، اسم بچه شونو "احسان" گذاشتن! چه قدر آدم مي شناسم كه تا خواستن بگن ما روشنفكريم، يكي از اون كتاباي جلد مشكي رو ، رو كردن! و ... حدود يك ماه پيش، سر كلاس دكتر سارا شريعتي بودم. خوش برخورد بود و با سواد. ظاهر ساده اي داشت و مثل دكتر، "را" رو ،"رِ" مي گفت! (با ته لهجه ي فرانسوي!) اما يكي دو ساعت كه گذشت، يه جوري شدم! پيش خودم فكر كردم كه دكتر شريعتي من، هموني نيست كه باباي ساراست!! يكي ديگه است! دكتر شريعتي من، اوني نيست كه اولين بار ، آريانا بهم معرفي كرد! اوني نيست كه حسام، به خاطرش باهام دعوا كرد! اوني نيست كه مهدي، مي گه اين قدر كتاباشو نخون!! اوني نيست كه مي گن نثرت شبيه اون شده،فكرت شبيه اون شده، اوني نيست كه مي گن اداشو در مياري!دكتر شريعتي من، اوني نيست كه خونه شو موزه كردن! اوني نيست كه مال همه است!!! قهرماناي دنيا، يه چيزي دارن كه هيچ قهرمان داستان مصوري نداره! و اون اينه كه براي هر كسي، يه جورن! اين يعني كه دكتر من، همونيه كه 6 تا track از سخنراني فوق العاده اش در مورد "پيروان علي و رنجهايشان" توي گوشيمه! همونيه كه " فاطمه فاطمه است" اش رو نمي دونم به چند نفر هديه دادم! همونيه كه صحيفه ي امام سجاد ماه و دوست داشتني و up to date رو به من نشون داد! همونيه كه بهم گفت با يه خودكار "بيك" ، مي شه يه نسلو از اين رو به اون رو كرد! اين راه من بود! تو اگه خواستي، چيز ديگه اي، وسيله ي ديگه اي بردار! هموني كه هي " علي علي" مي كنه و من برعكس همه ي fan هاش(!)، اينو از همه كمتر دوست دارم! همونيه كه من، كويرشو دوست ندارم! همونيه كه از عنوان " شمع" اش خوشم نمياد! از شعر ها و نثر هاش بدم مياد!! باهاش كل مي ذارم!! همونيه كه اسطوره نيست! ابر روشنفكر نيست! مثل 31 سال پيش، معلمه!معلم تر از هر كس ديگه اي!! محق تر از هر معلم ديگه اي! كسي كه تپيدن هاش، ريتم دنيا رو نگه مي داره تا فرو نريزه و محو نشه! نمي خوام مثل احسانش بگم: "همه ي اين ها هست و اين همه شريعتي نيست. شريعتي شريعتي است!" مي خوام بگم: همون طور كه يادمون دادي،هركدوم به سبك خاص خودمون...، كنارت مي تپيم! به ياد تو... پر شور تر از تو! والسلام پرديس صاحبان بوفالو، لنز آبي گذاشته ان
سلام. ۱. قهرماني پرسپوليس رو به همه ي دوستداران افشين قطبي ۲. اين پست به حس ناسيوناليستي من مربوز مي شه. پس تا تهش بخونين. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"يه سرخپوست خوب ،يه سرخپوست مرده است!" اينو يانكي هايي مي گفتن كه پي طلا به سرزمين تازه كشف شده اومده بودن و زاد و ولد كرده بودن و خونه و مزرعه ساخته بودن و فكر مي كردن كه اونجا ديگه مال خودشونه! خوب طبيعيه كه ترجيح مي دادن ديگه صاحبخونه هم نباشه!! اين شد كه همراه خودشون تفنگ آوردن تا از خودشون و خونه هاشون در برابر وحشي هاي بومي حفاظت كنن! اونا رو قتل عام مي كردن و هر جا كه گير مي آوردن دست گير مي كردن و روشون مارك وحشي و ياغي مي زدن. چرا؟ چون اونجا در اصل، خونه ي اونا بود و نمي خواستن كسي ازشون بگيرتش! نمي خواستن بوفالو هاشون رو بكشن! نمي خواستن درخت هاشون رو قطع كنن و نمي خواستن كه روي خاكي كه جسد اجداد بزرگون توش خوابيده بود، خونه و مازه بسازن. اما سفيد پوست هاي جوياي طلا، پول و قدرت داشتن و مهم تر از همه، تبليغات! اين شد كه تا سال ها و حتي رن ها ، هركسي اگه تصادفا يه سرخپوست مي ديد، تا كيلومتر ها فرار مي كرد! حتي اگه اون سرخپوست، ديگه شلوار جين و بلوز دكمه دار تنش بود و موهاش رو هم كوتاه كوتاه كرده بود و مثل بقيه ، "شهروند" شده بود!! آره! اين طوري بود. همه چي اشتباهي بود! از اونا خونه هاشونو گرفتن. بوفالو هاشونو گرفتن. دارو هاشونو گرفتن. لباس هاشونو گرفتن و مهم تر از همه، فرهنگ و تمدنشون رو گرفتن و تبديلشون كردن به يه عده آدم بي هويت... اما مگه مهمه؟! ديگه كسي مگه اهميت مي ده كه اونا چي بودن؟ مهم اينه كه حالا چي هستن؟ يه شهروند عجيب و غريب! مي گن كه هميشه تاريخ در حال تكراره. اگه چيزي ازش ياد نگيري، يه جايي د.باره زهرش رو مي ريزه! بله! تاريخ، باز هم تكرار ش. اين بار، نه توي يه سرزمين ناشناخته. نه به خاطر يانكي هاي جوياي طلا! بلكه توي شهر من! به خاطر حكومت رضا خاني!! روزگاري بود كه شهر من، سرشار از تمدن بود.آبشار و باغ و جنگل داشت! كوه هاي بلند داشت. هواي تميز داشت. زمين هاي كشاورزي داشت. مرد هاي مرد داشت. زن هاي بزرگ داشت. مرد ها و زن هايي كه اين شعار مسلمونا رو آويزه ي گوششون كرده بودن كه: ما، طالب صلحيم! اما ظلم رو هم نمي پذيريم! مردم من، نمي خواستن قزاق ها، روس ها، انگليس ها، زمين هاشونو بگيرن. بچه هاشونو خر كنن، زن هاشونو خوار كنن،مرداشونو نامرد كنن! ايستادگي كردن،شدن آشوبگر!مبارزه كردن، شدن ياغي! نذاشتن كسي سوارشون بشه، شدن وحشي! مرداشونو اعدام كردن، زن هاشونو تبعيد كردن، به بچه هاشون ياد ادن تا چه طوري شهرون(!) باشن! ولي بچه ها، نخواستن شهروند بشن؛ آلت دست بشن! چي شد؟! شدن بي فرهنگ! بي تمدن! هي تو سرشون زدن، هي بلند شدن! دوباره زدن، دوباره بلند شدن! اين قدر زدن و اونا بلند شدن، كه ديگه به خوردن، عادت كردن! طوري كه بچه هاي اون بچه ها، پيش خودشون خيال كردن زندگي،اصلا يعني خوردن! نوه هاشون ،فكر كردن كه بايد كاري كرد! نبايد هي خورد! نتها نفهميدن كه مشكل از كجاست؟! ديگه مثل اجدادشون نايستادن! رام شدن! شهروند شدن! منتها، نه اونجا! رفتن...رفتن...رفتن! ترجيح دادن شلوار جين و بلوز دكمه دار بپوشن! ترجيح دادن وانمود كنن كه اصلا سرخپوست نيستن! ...موهاشونو طلايي كردن، لنز آبي گذاشتن، پوستشونو كشيدن و ... به اينجا كه مي رسم، ديگه نمي تونم ادامه بدم. ... آخه مي دونين؟ ديگه چيچ بوفالويي ، تو سرزمين ناشناخته، باقي نمونده...! والسلام پرديس فكر كردن،جيزّه!
سلام. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ... از خودم مي پرسم: آيا روزي كه بالاخره مي رسه و ما، تاريخ مي شيم، چيزي براي شنيدن داريم؟ عقيده اي ،راهي، ازمون باقي مونده؟! ديگه كشف و اختراع توي اين روزگار، كار بزرگي نيست. هيچ فكر كردين مه ما، اسم چند تا دانشمند رو مي دونيم؟! بازم همون ابن سينا و رازي ئ از خارجي هاش هم اديسون!! خيلي كه زور بزنيم،20-10 تاي ديگه بتونيم جور كنيم كه همون ها هم يكيشون ماصر نيست! اين چي رو نشون مي ده؟ كم اطلاعي ما از علم روز رو/ شايد اين هم باشه. ولي بيشتر از اون، بي اهميت شدن دستاورد هاي علميه! منظورم اينه كه اين قدر ما از اين لوم در زندگي روزمره استفاده مي كنيم و اون قدر با سرت سرسام آوري رو به پيشرفت هستن، كه ديگه وقتي براي فكر كردن به اين كه اينو مثلا كي اختراع كرده يا چه طوري؟، باقي نمي مونه. توي دنياي پر اعجابي كه "اعجاب "، ديگه اعجاب نيست، (جمله ي فلسفي!) چيزي فراتر بايد وجود داشته باشه كه بتونه باقي بمونه. استفاده بشه، اما دور ريخته نشه! ولي هرچي نگاه مي كنم، چيزي پيدا نمي كنم!! .... روزگاري بود كه هم سن و سال هاي من، هر كدوم فكر مي كردن كه بايد عضو يه حزب باشن. پيرو يه آدم يا مرام باشن. روزگاري بود كه فرقي نمي كرد كه چه جور آدمي هستي! ولي مي بايست يه جوري مي بودي! روزگاري بود كه هر كسي براي خودش يه هويت داشت. كار ندارم كه درست يا نا درست. صراط مستقيم يا ير مستقيم! مهم اين بود كه هر كسي براي خودش راه داشت... امروز، اون هم سن و سال ها، پدر و مادر هاي ما هستن كه موهاشون سفيد شده و سن پختگي رو طي كردن و شايد حالا به اون روز هاشون بخندن كه بابت فكرشون ، چه كار هاي بچگانه اي كردن كه مي تونستن نكنن! ممكنه فكر كنن كه چه قدر اون عقايد كهنه بوده و اونا چه قدر تو جوّ اين جور حزب بازي ها بودن! چه قدر احساس بزرگي مي كردن و چه قدر بچه بودن! آره! پدر و مادر هاي ما، اين طوري فكر مي كنن. اونايي كه حالا براي خودشون با يه ريش گذاشتن و قرآن هاي سر نيزه رو با صوت خوندن، پست هاي آنچناني دارن و پول پارو مي كنن، يا اونايي كه گوشه گير شدن و دست از مبارزه كشيدنو حالا با يه لبخند تلخ، كارمند يه جايي هستن كه اصلا ديده نمي شه يا شغل آزاد دارن، و يا گروه ديگه اي كه هنوز هم نتونستن شرايط رو قبول كنن و حالا افسرده هستن يا صباني، فرقي نمي كنه. مهم اينه كه نمي دونن كجاي دنيان؟!! همين آدماي مار گزيده، حالا تا ريسمان سياه و سفيد كتاب هاي نيمچه عميق و بودار يا خودنويس و كاذ يا حرفاي گنده گنده به چشمشون مي خوره، صداشون بلند مي شه كه : بچه جون! تو كارِت نباشه!تو موزيكت رو گوش بده! تو ماتيكتو (رژ)بزن!تو كافي نت ات رو برو! تو مسئله هاي فيزيكت رو حل كن! تو سرتو بنداز پايين، دانشگاهت رو برو! مدركت رو بگير! تو لازم نيست فكر كني! بابا جون! مگه نمي بيني؟ فكر كردن، جيزّه!! حيف كه وقتي پدر و مادر هاي با تفكر سال57، شروع مي كنن به نصيحت و گوشزد، بچه هاي حرف گوش كن، خيلي زيادن!!!يعني خيلي وقته كه بچه ها، اين قدر حرف گوش كن شدن كه خود اون نسل انقلابي ها، توش مي مونن و وقتي بچه شون تبديل به يه سيب زميني چاق بو گندو و بي خاصيت مي شه و جز "فشن تي وي " و لولزم آرايش و دوست پسر و عشق اين بازيگر ، اون موزيسين و بلوتوث و – ديگه خدا زياد كنه- اِكس و حال و اين حرف، نمي فهمه يعني چي، خودشون حالشون به هم مي خوره! ولي خوب! حداقلش اينه كه بچه ها، فكر نمي كنه! پس آينده اش تامينه!! دانشگاه رو كه داره، پول و موقعيت رو كه داره، يه ازدواجم مي كنه ديگه بالاخره! مگه آدم، از زندگيش چي مي خواد؟!!! اين ولي، يه طرف قضيه است. آره! واي به حال اون بچه هاي حرف گوش نكن و سركش كه قبول نمي كنن احمق باشن! واي به حالشون كه بايد از 3 تا مانع سخت عبور كنن... مانع اول، همون خانواده است كه مدام داد مي زنه كه بچه جون! ما همه ي اينا رو قبل از تو تجربه كرديم. هيچي توش نيست به خدا! اينا حرف تازه اي نيست و ... مانع دوم، هم نسلي ها هستن كه مدام مي گن بابا طرف دِ مده است. طرف بي كلاسه. طرف امله. طرف مقلده. طرف تو 30 سال پيش مونده ! طرف مثل گاري، حرفاي بقيه رو مي كشه و ... خوب با هر دوي اينا، حالا يه جوري مي شه كنار اومد. چون به هر حال كسي كه مي خواد بسازه، بايد قبل از هر چيز اينو بدونه كه اگه چيزي از قبل ساخته شده بود، ديگه نيازي به همت اون، نداشتيم!! اما مشكل سوم كه بدترين مشكله و از پسش بر اومدن، كار حضرت فيل كه چه عرض كنم، حضرت ماموت هم نيستفاينه كه اين ادم، هيچ منبعي نداره! انگار كه همه مرده ان! انگار كه آدم ها سيخ سر جاشون ايستادن يا نه! مثل اصحاب كهف توي ار خوابيدن و زمان، همين طور گذشتهو منتها بر خلاف اصحاب كهف، به خودشون كه اومدن ، ديدن كه هيچ تمدني نيست!!چون فقط اونا نبودن كه خواب بودن! بلكه همه خواب بودن! اين مي شه كه اون بچه هايي كه از اينا متولد مي شن، مجبورن دنبال تاريخ برن! دنبال قبل از به خواب رفتنوالدينشون. با حسرت بايد حرف آدم هاي سال ها پيش رو گوش بدن و بغضشون بگيره از اين كه اين همه سال، هيچ اتفاق تازه اي نيفتاده! مي شن بچه هاي نسل كهنه! نسل جديدن! ولي كهنه ان. متلق به نسلشون نيستن. چون نسلشون هويت نداره اما اونا حداقل دست و پا مي زننكه داشته باشن! هر چند خاك گرفته و قديمي! فكر مي كنم كه انسان ها، به واسطه ي انسان بودنشون، و اين بچه ها – نه! هر بچه اي- به واسطه ي آدم بودنشون، حق دارن كه سراغ راهشون برن! حق دارن كه دنبالش بگردن. حق دارن كه مبارزه كنن. حق دارن كه بسازن. حق دارن عقيده داشته باشن. حق دارن فكر كنن! .... حتي اگه فكر كردن، از مد افتاده باشه... والسلام پرديس چه سخت، معجزه مي شه!
سلام ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوستي دارم كه علاقه ي زيادي به معجزه داره!! و ما ديگه عادت كرده ايم كه هر از چند گاهي مستمع ماجراهايي باشيم از اين قبيل كه مثلا فلاني كه داشت با ماشينش مي رفت توي دره ، گفت : " يا اباالفضل " و نجات پيدا كرد! يا اون يكي كه بچه اش نمي شد يا بچه اش مرض لا علاجي داشت، نذر كرد و تا فلان امام زاده پياده رفت و حاجت گرفت. يا داستان هاي ديگه اي در مورد هزار جور آدم ديگه كه با يه اسم يا يه شمع يا يه نيت و خلاصه هر چيز ديگه اي، انقلابي تو زندگيشون بر پا شده! خوب البته من هيچ وقت مستمع خوبي براي حرف هاش نيستم چون از نوع خاص اعتقادات من كه بگذريم، اونم آدم موفقي در جذب افراد به يه موضوع خاص نيست! (علي رغم اين كه خودش خيلي خيلي خوب و مسلمونه!) تا زماني كه به همين جاها بسنده مي كنه، خوب مشكلي هم پيش نمياد! چون هرچي نباشه، منم به معجزه و توصل و شفاعت ، اتقاد دارم حالا با منطق خاص خودم! اما وقتي كار به چيزاي ماورايي تر مي كشه، ديگه كسي جلودارمون نيست!! چون هم من داغ مي كنم و هم اون عصباني مي شه از اين كهبالاخره من كي مي خوام قبول كنم؟!! اين بار از من سوال مي كرد: راستي ديدي آدم هاي پير تر،جن ديده ان؟!! گفتم: واي فاطمه! باز شروع كردي؟! گفت: خوب چرا نه؟ اين چيزا وجود داره. تو قرآن هم هست! گفتم: آره! ولي نه اين كه راه بيفتيم و از هر چي ترسيديم، ماجراي تخيلي راه بندازيم! باز عصباني شد: اه! تو چرا اين جوري مي كني؟! گفتم: ببين عزيزم! يه كم منطقي باش! آخه اصلا به من بگو به چه دردي مي خوره؟!!! نمي دونم! شايد بايد موضعم رو نسبت به اين جور مسائل تغيير بدم. چون مدت هاست كه كه به موازات مطالعات مذهبيم، نسبت به كليه ي اين ماجرا ها ، حساس شده ام! خيلي پيش مياد كه كسي كتابي دستش گرفته باشه كه مثلا روش نوشته: جن! يا جن ها چگونه اند؟!! يا ارواح نمي دونم چي؟!!! اون وقته كه دماغم رو چين مي دم و با حالتي كه انگار دارم با يه احمق صحبت مي كنم، مي گم: "اين مثلا قراره چي باشه؟!" چند وقت پيش آوندي اومده بود تا ارشادمون كنه!! كه گمونم خودش حقيقتا نياز به ارشاد داشت! يكي از همون " رضا مارمولك" ها كه قبلا گفتم! من كه البته ديگه سر كلاسش نموندم و به بهانه اي بيرون اومدم اما برام تعريف كردن كه گذشته از صحبت هاي وقيحانه اش در مورد مسائل جنسي و سكس و اين جور صحبت ها، براي بچه ها توضيح داده كه چه طور مي شه جن گرفت و اونو اجير كرد تا هر كاري كه مي خواي، برات بكنه؟!!!!! وقتي اينو شنيدم، اولش حسابي به حماقتش و اين كه چه طور سعي كرده بچه ها رو سر كار بذاره، خنده ام گرفت. اما بعد وقتي ديدم كه يكي دو تا از همين بچه اي مذهبي كه روشون حساب باز مي كرديم، با چه اشتياقي دارن در مورد مراحل جن گيري (!) صحبت مي كردن، پشت سرم تير كشيد!! لابد ديگه نياز نيست كه اوج نفرتم رو از اون آدم شرح بدم! اما همه ي اين چيزا، منو به اينجا رسوند كه بشينم و در موردش فكر بكنم: خوب من آدم چندان مطلي نيستم. قرآن رو هم تقريبا 2 بار به صورت پازل خوندهام!! و خوب از اونجايي كه مسلمونم، قطعا قبولش دارم. هر چيزي رو كه بگه. يه سري چيزاش فلسفه ي خاصي دارن و ايجاد سوال مي كنن كه سعي مي كنم پاسخ براش پيدا كنم. اما چيزايي مثل روح و جن و فرشته و از اين چيزا رو،قبول مي كنم! البته اگه از اين زاويه به ماجرا نگاه كنيم! ولي متنفرم از اين تخيلي بازي ها! حرفم اينه: مسائل ماورايي، وقتي روزمره و لوث مي شن،ديگه ابهت خودشونو از دست مي دن! مادربزرگ هايي كه واسمون از جن ديدنشون تعريف مي كنن رو تو دلمون مسخره مي كنيم! گاهي مي خنديم يا ديگه خيلي مودب باشيم، سر تكون مي ديم و تو دلمون مي گيم: چه قدر ساده است! اين قضيه رو البته مي شه براي خيلي چيزا تعميم داد.هر چيزي كه توي دنيا ي ما، عجيب و غريبه! يعني خوب مثلا وقتي كسي برات از چيزي مثل معاد حرف مي زنه، يا چيزي از قيامت مي گه، به حرفاش گوش مي دي. باور داري كه هست و لي انگار كه خيلي دوره! يا بهتر بگم: يه جاي ديگه است! يه جايي كه اينجا نيست! يعني هم تخيليه ، هم نيست!! هم باورش داري ، هم... اين جور وقتا از خودم مي پرسم: آدماي قديمي، چون ساده هستن ،هر چيزي رو مي بينن حمل بر باور هاي مذهبي شون مي گيرن؟ ، يا نه! تحقق اين باور ها رو واقعا مي بينن، چون ساده هستن؟! خيلي سخته كه حرف صحيح رو از غلط تشخيص داد... اين مطلبم نا تموم مي مونه، چون بر خلاف بقيه، فقط صورت مساله است! فعلا بايد دنبال راه حلش بگردم... راستي! چرا قديما، اين قدر راحت معجزه مي شد؟! والسلام پرديس خليجي او خليجك؟! (خليج من يا خليج تو؟)
سلام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خيلي زور زدم تا در مورد اين موضوع بنويسم. وقتي از در و ديوار در مورد يه چيزي مطلب مي ريزه و هر دقيقه كافيه اراده كني تا صد تا جمله ي شعار گونه و مبارزه اي و از اين چيزا تحويل بگيري، نوشتن چيز تازه در موردش ، سخت مي شه. ...حتما ديگه همه تون مي دونين كه چند وقتيه سايت هاي مختلف ، زدن تو پر ما و ما هم تو اين شعب بي هدف ابوطالب گير افتاده ايم ( بلا نسبت!!) اين چند روزه هم نوبت سايت گوگل بود كه انگار سرگرميي پيدا نكرده بود و فعلا سيد حسن نصر الله عزيز من ، چيزي نگفته بود و رئيس جمهور محترم ، يه موضوعي رو داغ نكرده بود و كسي هم خيلي تصادف (!!) 2-3 تا هواپيماي جنگنده ي كوچولو ، خودش و خانواده اش و شهرشو ، با خاك يكسان نكرده بود و مردم ديگه داشت حسابي حوصله شون سر مي رفت! ، كه ماجراي قديمي و ديگه خسته كننده ي خليج فارس طفلي رو وسط انداخت كه كچل شد (آبش خشك شد!) از بس اين و اون دستشو كشيدن و گفتن مال ماست! حالا از اون كشور هاي كوچول موچول و ريزه ميزه ي توش بگير تا ايران خودمون و پشت همه ي اونا، همون كله گنده ي هميشگي كه مدتيه از يادمون برده كه لت "غرب" ، مي تونه به كشور هاي اروپايي يا نه! اصلا همون كاناداي طفلي بالاي سرش هم اطلاق بشه!! حالا گفته كه نمي دونم چند تا امضا بدين، تا دوباره از "خليج عربي" ، ور دارم بكنمش "خليج فارس" !! (صورت مساله!) ياد ديالوگ " باران كوثري (دوست داشتني ترين دختر 23 ساله اي كه ديده ام) توي " روز سوم" محمد حسين لطيفي ( اونم دوست داشتني ترين كارگردان دنيا!) مي افتم كه در مورد خرمشهر مي گفت: " اينجا شهر خداست. خود مردمش ي گن كه مال كي ان!" و پيش خودم فكر مي كنم كه خوب كشوري كه دم از تجلي اسلام جهاني مي زنه و هي شعار مي ده كه مرز ها معني نداره و اينا، چرا بايد واسه صاحب شدن اين خليج زبون بسته، جون بكنه؟! نه نه! اشتباه نكنين! مي دونم! خوب موضوع اينه كه بخور بخور، به كشور ما خلاصه نمي شه و اگه نخوري، خورده مي شي! ولي مي گم مثلا اين خليج فارس باشه يا عربي، خوب اصلا چه فرقي مي كنه؟ مهم آدم هايي هستن كه تو ساحلش زندگي مي كنن و با اون زنده ان! مهم مردمي هستن كه توي جزيره هاي ريز و درشت، وسطش زندگي مي كنن و روزشون با آبي زلالش شروع مي شه و شبشون با نسيمي كه از دور دست هاش مياد و شب داغشونو خنك مي كنه! ديگه واقعا مهمه كه اسمش چيه؟ مال كيه؟ مهم اينه كه اين مردم، به هر زبوني كه حرف مي زنن ، راحت زندگي كنن. خوب اگه فارس باشه و بندري هاي ما راحت و آسوده ، پس عرب هايي كه دل بهش بستن چي؟ اگه عرب باشه، بندري ها چي؟! اين سوال ها، هرچند وقت يه بار كه يه سايتي، فيلمي، رئيس جمهوري، دلش واسه ي اين تغيير اسم ها و مال من –مال تو ها تنگ مي شه، ذهنمو پر مي كنن و بدون اين كه جوابي براشو باشه يا چاره اي پيدا بشه، خودشون مي رن! ... و نهايتا ، فارس يا عربي، كسايي كه ضربه مي بينن، ما و شمايي نيستيم كه اينجا نشستيم و به تنها چيزي كه فكر مي كنيم، "گربه اي" موندن نقشه مونه!!! والسلام پرديس تقدس از نوع لهجه!
ممنون از نظرات گرمتون. خوشحالم كردن و اميدوار.ممنون از دوستاي قديمي و جديد. اي مطلب رو لطفا اگه مي خونين، تا آخرش بخونيين! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين روزا با ديدن چندين فيلم پشت سر هم كه خيلي تصادفي(!)! مضمون بي نهايت مشابهي داشتن و اتفاقا ادعا مي كردن كه نوآوري رو به حد كمال رسوندن، باز همون احساس حماقت هميشگي بهم دست داد. جالب تر اين كه از طرف هزار جور سازمان و نهاد و جشنواره ي فرهنگي و معنا گرا، موفق به كسب جوايز متعددي هم شده بودن! خيلي دوست داشتم يه بحث طولاني در ارتباط با منطق كار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي عزيزمون (!) راه مي انداختم. اما حالا مي خوام بگم كه: آثار سينماي ايران، به چند دسته ي محدود تقسيم مي شن. فيلم هاي عاشقانه ي آبكي كه جديدا يه كم چاشني حرفا و برخورد هاي آنچناني و - به اصطلاح – با مزه كه تماشاچي هاي سينما رو وادار به سوت و كف و از جا بلند شدن مي كنه، بهشون اضافه شده، دسته ي اول و بزرگترين دسته رو شامل مي شن! يه سري فيلم ديگه هستن به اسم "ژانر دفاع مقدس" (كه فقط ما داريم! نوآوري!) كه اگه خوب كار بشه، خوبه! اما اگه بشه!! عموما اين فيلم ها هم پرن از آدم هاي مقدس و فرشته اي كه از آسمون اومدن و حاجي و احمد و سيد و غيره و جديدا هم يه عده لمپن ، كه بيفتن اين وسط و مسخره بازي دربيارن تا مخاطب بتونه اون مقدس مآب ها رو تحمل بكنه!! دسته ي بعدي، فيلم هاي "بدبخت- بيچاره اي" هستن كه عموما جايزه بگيرشون هم حرف نداره! كه البته يه دوره اي خيلي باب بودن و حالا كمرنگ شدن. همون فيلم هايي كه براي تمام مردم دنيا داد مي زنن: " ما يه عده گشنه و بي لباس و بدبختيم! هلي كوپتر صليب سرخ لطفا!!" و قصد دارن لاي اين گدا بازي ها، يه حرفاي خوبي هم بريزن كه اگه خدا بخواد، بعضي وقتا موفقن. و اون وقته كه از فيلم " بدبخت – بيچاره اي" ، تغيير عنوان مي دن به : "معنا گرا"! خدا زياد كنه! ولي چه كنيم كه هي داره كم مي كنه! و اما دسته ي آخر! فيلم هايي كه از همه ي اين مواردي كه گفتم، تهوع آورترن! اينه، اونايي هستن كه اصولا خيلي صدا مي كنن و تا ماه ها مردم ديالوگ هاشونو تكرار مي كنن و خلاصه هر كدوم يه پا سياستمدار و نكته سنج مي شن كه :" عجب! ديدي فلان جا، فلاني، چه تيكه اي به فلان مساله انداخت؟!" بعد ازاون همه سر و صدايي كه راه مي افته، آدم كه ميره نگاه مي كنه، مي بينه كه واي! بعد از خودش مي پرسه كه – به قول حاج كاظم تو آژانس شيشه اي – : اين دور و بري ها ،خودشونو به سادگي مي زنن، يا واقعا اين قدر ساده ان؟!! چرا به چيزي كه دقيقا هدفش اينه كه از اونا يه قوم احمق و سر كار بسازه كه دلشون به چيزاي فوق العاده دم دستي خوشه، اين قدر ربت و عكس العمل نشون مي دن؟! از سر چيه؟ همه ي اينا واقعا از سر چيه؟!... اين جور فيلما، يه خط مشي كاملا مشترك با هم دارن. و گاهي آدم فكر مي كنه انگار اين سناريو، همون سناريوي قبليه!! فقط بازيگراش عوض شدن!! مثلا مي گه: " ا!اين كه همون فيلمه است كه بهرام رادان توش بازي مي كرد!! "بعد فيلم كه شروع مي شه، مي گه :" ا!! اين كه محمد رضا فروتنه!!...ببينم! رضا گلزار هم يه فيلم اين طوري نداشت؟!" و اون خط مشي اينه: يه عده آدم پاك كه فقط دوست دارن موسيقي گوش بدن و با دوست دخترشون ،بيرون برن!! تفريح سالم!!خوب همه چي خوبه تا اين كه سر و كله ي يه حاجي پولدار يا يه آدم خشكه مقدس تاريك بين كه مدام انقلاب انقلاب ، جنگ جنگ مي كنه، پيدا مي شه و اين دو تا رو از هم مي گيره. اين مي شه كه هر دو طي يه سري ديالوگ مشترك كه : عجب جامعه ي پستي! عجب جاي كثيفي! عجب خفقاني و ... سوداي رفتن به آن سوي مرز ها به سرشون مي زنه و بعدم حالا ديگه يا دختره مي ميره يا پسره و اون خشكه مقدس ها هم يا متحول مي شن يا با خفت تمام، همون آدم رذل قبلي ، باقي مي مونن! از اي كه چرا فيلم ساز هاي عزيز فكر مي كنن مردم اين قدر بي شعورن و اينكه نمي فهمن كه با اين فيلم هاشون كاري رو درست نمي كنن، بدتر ، يه سري فكر پوچ و مسخره رو ترويج مي دن كه واقعا باعث بلاتكليفي و سردرگمي و گاهي جو زدگي مي شه و اين كه همون وزارت نامبردههه ي عزيز كه از فقدان دو واژه ي " فرهنگ " و " اسلامي" داره تبديل به يه چيز غريب القولي تبديل مي شه، مي گذرم و مثل هميشه ، مي ذارمش كنار بقيه ي چيزايي كه نداريم! اما همه ي اينا رو گفتم تا به اينجا برسم : وقتي كه ماجراي مذهب، اينجا اين قدر لوث شده كه بازيچه قرار دادن و مسخره كردنش ، فروش گيشه ها رو نجومي مي كنه، اين كه وقتي يكي تو جبهه مي زنه زير آواز و قمار و سيگار و دستمال يزدي ، كار يه دقيقه اشه،يا وقتي يكي از زندان فرار مي كنه و لباس آخوند ها رو مي پوشه و اون مدل خاص حرف مي زنه( هر چند موفق!) ، يا يكي از اين زناي آنچناني كه فقط دماغشونو مي شه ديد، توسط آقاشون كه يه تسبيح دستشه و يغه اش هم تا بيخ بسته و ريش و انگشتر عقيق و باز هم همون نوع " تكلم شريفي نيايي" ، بارزترين ويژگي هاش هستن، " منزل "صداش مي كنه، صداي همه بلند مي شه كه چه قدر جامعه در حال ترقيه و چه قدر داريم رو به بهبود مي ذاريم و چه قدر آزادي بيان و از اين چرنديات(!) ، با خودم فكر مي كنم كه چرا؟ چرا بايد اين طوري باشه؟ چرا اكثريت مبلغ هاي ديني ما، اين قدر كم اطلاع و عامي و خاك خورده و پوسيده بايد باشن، كه كافيه دهنشون باز بشه تا خمخ پوزخند بزنن؟! چرا همه با اون ادبيان و لهجه ي مسخره حرف مي زنن ؟ كه يعني چي؟ مقدسن؟! يني اين كه من به جاي :" نبايد فلان چيز بشود" ، بگم " بايد نشود" (!) ، يعني دارم با 1400 سال پيش همذات پنداري مي كنم؟! يا اون حالت شمرده شمرده و كتابي پر از تاكيد؟! حوزه رفتن به منزله ي اينه كه از اين به بعد من از آدم هاي ديگه متمايزم ؟! يعني پيمبر هم اين طوري حرف مي زد؟!! پس چرا اين قدر دوست داشتني بود؟... (البته آدم درست درمون هم بينشون پيدا مي شه. كه من ترجيح مي دم به اونا بگم: روحاني" تا " آخوند" ! آدم هايي كه گمونم اونا هم مثل من، از اين اوضاع ، دل خوشي نداشته باشن!! خيلي از روحاني ها هست كه قابل احترام و دوست داشتني هستن. ولي حيف كه عاقبتشون داره مي شه مثل همون فيلم هاي معنا گرا!!) اين مي شه كه وقتي مثلا تو شبكه ي "سحر" مي بينيم يكي از همين افراد داره خيلي سليس انگليسي حرف مي زنه، تعجب مي كنيم! يا وقتي يه حرف درست حسابي و منطقي مي شنويم، چشمامون مي شه 4 تا و مي گيم :" اين رضا مارمولك نبود؟!" تصور كنين يكي از اين مبلغان ديني، بياد با بقيه بسكتبال بازي كنه! خنده داره نه؟! ولي سوال من اينه: چرا بايد باشه؟! اين موضع بي مزه كه هيچ امتياز خاصي هم به جز مضحكه شدن توي اين دست فيلم ها نداره، واقعا به چه دردي مي خوره؟ مي خواد به دنيا نشون بده كه : "بيينين ما چه قدر داريم سعي مي كنيم شبيه قرون وسطي باشيم؟!!! روي هم رفته ، كار ندارم كه اون مدل فيلم ها، چه قدر كليشه هستن . ولي قبول كنين كه اين تيم شكم گنده هاي ريشوي تسبيح به دست با اون لهجه ي به اصطلاح تقدس آميزشون، ديگه داره غير قابل دفاي كه چه مي شه گفت؟!... غير قابل تحمل مي شه1 والسلام پرديس خانواده ي جهاني چرخيدن!
سلام. اولين مطلب رو با اين توضيح مي ذارم كه هدف، بررسي مسايل اجتماعي است با ديدي منحصر به فرد.
**************************
اين جمله رو همه مون قطعا 4-3 بار (يا حتي بيشتر) توي زندگيمون شنيديم كه م،داريم مدام روي يه دايره ، دور مي زنيم. گاهي اونقدر مشغوليم كه متوجه همين هم نمي شيم. ولي گاهي كه نگاه مي كنيم،- كمي تامل كافيه- مي بينيم كه بله! اوضاع خيلي نا جور و تكراريه! و به قول مهرا مديري، اگه يه روز از زندگيمون رو توي دفترچه خاطراتمون بنويسيم و بعد باقي روز ها رو از روش كپي بگيريم طوري كه تا آخر عمرمون كافي باشه، هيچ اتفاقي نمي افته!!! اين البته تقريبا براي همه ي دنيا صدق مي كنه. مگه استثنا هايي كه جلوي اين طوفان بايستن و نذارن كه جلوي اهداف آرمان گرايانه شون رو بگيره. ولي اگه مثل درصد فوق العاده زيادي از مردم، صرفا به دنبال يه زندگي آروم و بي دغدغه و شاد و شنگول باشن، (البته با سر هايي كه تا سينه توي برف فرو رفته و بي خيال هر گونه سرماخوردگي هم شده!) ديگه اوضاع فرقي نمي كنه. همه چي از پيش تعيين شده است. حالا يه سال زودتر يا ديرتر!! از اين خيابون يا از اون خيابون! نهايتا مقصد (و در موارد زيادي، حتي راه) همونيه كه مال بقيه هم هست! نمي خوام باز به اون آدماي خوب (!) بپردازم با ايده ها و آرمان هاشون. اون ها كه ديگه به تلنگر احتياج ندارن! دارن هر كدوم راه منحصر به فرد خودشون رو با استقامت و اراده، طي مي كنن... مي خوام به باقي آدم ها بپردازم. يعني همون " خانواده ي جهاني چرخيدن" !!! مي خوام بيام و به اينجا برسم كه چرا ما ايراني هاي عضو اين خانواده ي بزرگ، واقعيات زندگيمون، داره سر به فلك مي كشه؟! شديم قوم واقع بين مفرط! كه فانتزي فكر كردن ، تو ذهنشون مرده! چرا اين قدر افسرده ايم؟ چرا اين قدر همه چيز برامون از پيش تعيين شده تر از ديگرانه؟ چرا هميشه مدعي هستيم كه نتيجه ي كارو مي دونيم و تمامي اتفاق هاي خوشايند و سرگرم كننده ي دنيا هم كه جمع بشن،نمي تونن ما رو وادار به لذت بردن بكنن؟! و اين وسط اگه يكي مثل خودمون نباشه، بهش هزار جور مارك مي زنيم كه الكي خوشه، به ترك ديوار هم مي خنده، درد نداره، و هزار جور تيكه ي ديگه. هر چي دلمون مي خواد بارش مي كنيم كه يعني : عزيز غرب زده! تو هم بيا و مثل ما افسرده باش! هر كي دايره اش رو كوچيك تر بكنه، توي باشگاه ما عضو فعال مي شه و ستاره مي گيره!! فيلم كمدي پخش مي كنن، با اخم نگاه مي كنيم! يكي يه ايده ي جديد مي ده، يه كار جديد مي خواد بكنه، مي گيم : "اي بابا! تو هم دلت خوشه ها!" و هيچ فكر نمي كنيم كه خوب عزيز من! خودت چرا دلت اونجوري اوريون گرفته؟!تو چرا دلت خوش نباشه؟ كسر شانه؟كوچيك مي شي؟ اصلا كوچيك بشي، چي مي شه؟!مارك بچه بودن، جوون بودن بهت بخوره، آسمون به زمين مياد؟ نمي گم همه ي اينا صرفه و يا اين وري يا اون وري. اما اگه به اكثريت نگاه كنيم،مي بينيم كه يه پيرزن 67 ساله ي امريكايي،( كه البته بايد مواظب باشي نفهمه بهش گفتي پيرزن!) كلكسيون فرشته هاي گچي جمع مي كنه و تفريح مورد علاقه اش خوندن كتاب هاي ترسناكه، اون وقت اين جا، كافيه يه زن 40 ساله توي خيابون شلوار لي بپوشه! يا چه مي دونم؟ به جاي حرف زدن از فلان مجلس ختمي كه 2 هفته پيش رفته، يه فيلم تعريف كنه! تا پچ پچ ها شروع بشه كه فلاني اين طوري و اون طوري! يا اگه هم نه، با حالت مسخره اي همه شروع كنن به گفتن اين به ظاهر واقعيت كه، كه فلاني دلش زيادي جوونه!! نهايت مسافرت، 1500 كيلومتر (+ دو روز سر درد و غرغر كه همش تو ماشين بوديم و اين حرفا!) نهايت تفريح، دور زدن توي خيابون (حالا با ماشين يا بي ماشين!) نهايت فرهنگي بازي در آوردن، خريدن يه مجله! (اونم چي؟! مجله ي جدول!! يا ديگه خيلي پاتو اون ور تر بذاري، مجله هاي زرو " خانواده+ هزار جور اسم ديگه"! حالا هرچي به دهن اومد!!) ما درست مثل يه كشور تحريم شده هستيم. يا بهتره بگم كه ما، دقيقا يه كشور تحريم شده هستيم! اگه ضريب پيچش به دور خود رو به صورت نرمال، 10 بگيريم، ما حوالب 110 يا 1010 يا شايد هم 10010 به سر مي بريم!! چند درصدمردم ما با قطار يا هواپيما سفر كرده ان؟!( حالا كشتي رو ديگه فاكتور مي گيرم!) چند درصد مردم ما پاشونو خارج از مرز گذاشتن؟( گرچه بهتر بود اين جمله رو اين طوري مي گفتم: چند درصد "مي تونن" پاشونو بيرون بذارن؟!) چند درصد مردم ايران حرفي از ماجراجويي هاشون دارن كه بزنن؟ اصلا چند درصدشون تا حالا تجربه ي يه ماجراجويي خشك و خالي رو داشتن؟! ما اينجا به اندازه ي موهاي سر خانواده هامون، آثار تاريخي ، كتابخونه، موزه و فرهنگسرا داريم! اما به خاطر خدا، چند درصد مردم ايران تا حالا پاشونو تو يكي از اين موزه ها گذاشتن؟! كدوم يك از اين آثار تاريخي براشون الهام بخش شده؟! البته اينا تنها چيزايي نيستن كه ما داريم و تحويل نمي گيريم! مثلا بارز ترينشون، همين مسجد هامون! 98% يا بيشتر مردم ايران، مسلمونن. اما چند درصد ازشون توي مسجد نماز مي خونن؟ يا اصلا نه! چند درصدشون تا حالا بيشتر از 2 بار مسجد رفتن؟ والبته چه انتظاري مي شه داشت وقتي مسجد هاي خوشگل ماماني، فقط مال تو فيلماس! تا زماني كه مسجد آدمو ياد بوي جوراب و چاي يخ زده ميندازه، وقتي مسجد شده –خيلي ببخشيد- فقط يه جايي واسه خواب و دستشويي رفتن،چه انتظاري مي شه از مسجد رفتن داشت؟ برم نماز بخونم؟ نماز جماعت ثواب داره؟... چي مي شه گفت؟! يه سري از اين چيزا ، مربوط به شرايط ه، يه سري مربوط به باور هاي غلط تاريخي و سنتيه، و البته يه سري هم مربوط به حال و حوصله ي خود مردمه. يه نفر، نمي تونه همه ي اين مشكلات رو براي خودش يا بقيه حل بكنه. مگه اين كه خيلي كله گنده باشه! ولي ايها الناس! تا دايره هامون تبديل به نقطه نشده، يه كاري بكنيد! والسلام پرديس به نوعي: سلام
سلام
و فعلا همين! نمي خوام مقدمه چيني كنم. مي خوام فقط بنويسم و بس. چون احساس نياز مي كنم. نياز دارم كه بنويسم و خدا هم كنارمون باشه و شما هم كمك كنين تا با هم و با يه هدف مشترك و البته با افكار متفاوت بنويسيم... درباره ي خودم زياد چيزي نمي گم. چون نيازي نيست كه بگم. آدما وقتي مي خوان خودشونو معرفي كنن، احمق مي شن! ولي با حرفاشون، كراشون و عقايدشون ...خوب يه جورايي شناخته مي شن. يه چيز مهم: اسم وبلاگ خداي نكرده كسي رو به اشتباه نندازه.... اينجا خبري از فقه نيست(كه البته در جاي خودش ارزشمنده) صرفا قراره موضوعات مختلف رو با يه رويكرد خاص بيان كنيم . حالا اين از هر نوعي مي تونه باشه.... از بحث و تبادل نظر گرفته، تا مقاله و حتي شعر...
خدا كنارمون باشه....(كه هست) پرديس |
درباره وبلاگ
![]() 1. اسم وبلاگ ، به اين دليل انتخاب شده كه سهل الوصول تر باشه. و مشخص بشه كه گرايش نويسنده، به چه سمتيه؟ 2. موضوعي كه اينجا مطرحه، اصلا فقه نيست! تحليل مذهبي هم نيست! مجموعه ي نظرات نويسنده است ، با نوع خاص عقايد مذهبي! 3.مطالب وبلاگ، ممكنه عناوين و شكل هاي مختلفي داشته باشن. از مقالات و بحث ها گرفته تا شعر و نثر ادبي. 4. اينجا يك مسير دو طرفه است. نويسنده، فقط حرف نمي زنه. بلكه سوالاتي رو كه براش در اون زمان خاص بي پاسخ مونده ان، مطرح مي كنه و مشتاق رسيدن به جوابه كه يه راهش، شما عزيزان هستين. والسلام آرشیو
هفته دوم تیر 1388 هفته دوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 پیوندها
let's raise again (من و راضيه ي خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي عزيزم!) سايت مسلموناي حامي سامي يوسف در ايران فرزندان سلمان فارسي دكتر شريعتي اهدنا الصراط المستقيم دانشگاه من(دوست خوبم زهره) فقط امام موسي صدر(مهديه ي گل) جناب دكتر مداد!! (وبلاگ نازيه!!) دختر خاله ي خوبم گلنوش باز هم امام موسي صدر(خاطره ي عزيز) تورجان موناي عزيز(آرامش ابدي) يه كم هم تفريح!!(عضو شو بازي كن جايزه بگير!!!!) باران رحمت (مصطفي) ترانه هاي حامد (حسيني خواه) فرداي روشن( عبدالله اخلاقي) معجون(احسان ناظم بكايي) نفيسه مرشدزاده ميان تيتر(محمد مهدي حاجي پروانه) آقاي روانشناس ژورناليست(سعيد بي نياز) به همين سادگي(موسي راوندي) مهدي جهانگير(موسسه ي نشيد) طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
